﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>کاوه اینا</title>
    <description>kavehina's description</description>
    <link>http://kavehina.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>کاوه دارالشفاء</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 19 Sep 2011 16:05:46 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>اصلاح طلبان چه می گویند؟</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;"ما هرگز این حقیقت را پنهان نکرده ایم که از بنیادی انقلابی و نه قانونی عزیمت میکنیم . اکنون حکومت نیز به نوبه خود تظاهر غلط به بنیاد قانونی را به کناری نهاده است و خود را بر بنیادی انقلابی قرار داده است [چراکه] برای ضدانقلاب نیز بنیان و اساس ، انقلابی است ". مارکس: بورژوازی و انقلاب(قسمت اول)&amp;nbsp; منتشر شده در روزنامه نوئه راینیشه زایتونگ&amp;nbsp; 1848&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;1-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بررسی جایگاه امروز انقلاب در جوامع بسته و سرکوب شده توسط نهادهای خودسر و راستگرا امروز با درافتادن در گفتمان "گفتمانها" و به اصطلاح "گفتگوی تمدنها" جایگاه اصلی خود را آنچنان گم کرده که هیچ گریزی به خروج از این کلاف سردرگم نمی یابد. جایگاه انقلاب رفته رفته از سال 1970 به بعد در دنیا تبدیل به جایگاهی فرسوده و سنتی و از مدافتاده شد که آخرین راه حل برای خروج از بحرانی است که نمی توان آن را با مسائلی چون گفتمان و مذاکره و بحث و بررسی حل کرد. راست-کیشی اصلاح طلبانه بکبار برای همیشه سنگ خود را با انقلاب واکند و تمام قد در برابر او ایستاد و "نه بزرگ" را سر داد که "تغییر: آری، انقلاب: هرگز!". حکومتها دیگر نیازی نمی بینند که با انقلابی نامیدن خود با وجه ای مورد تایید جنایات خود را انجام دهند، بل به مدد قانون اینکار را تداوم می بخشند: قانونی که انقلاب می نویسد و همه ملزم به اطاعت از آنند! همچنان که این قانون می تواند در رادیکالترین متد خود سنگسار و اعدام و شکنجه و تبعید را مجاز اعلام کند و کسی خجل و شرمگین از تصویب و گردن نهادن به آن نباشد چراکه اقتضای انقلاب اینست. قانونی که فراتر از خود می رود و بدل به امر الهی می گردد جنبه ی دیگریست که در حکومت قانون بازتولید میشود و از این منظر ساحت خود قانون (بوجود آورنده اش) را به مخاطره می اندازد و چالشی بوجود می آورد و جریانهایی را به نام "خودسر" تولید می کند که می توانند دست به هر عمل غیرقانونی و توضیح ناپذیر بزنند چراکه مصلحت جامعه و قانون اینطور اقتضاء میکند که این جریان "صلاحیت" گذر از مرزهای قانونی را هم داشته باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;2-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; اصلاح طلبان در وقایع سال 88 و 89 تمام قد پشت موسوی و مردم ایستادند و حاضر شدند هزینه های سنگینی بپردازند ولی به عهدی که با مردم بسته بودند پایبند بمانند. اما این پایداری با دستگیری رهبران جنبش سست شد، آقایان برای برون رفت از بحران باز به سنگرهای اولیه و کلاسیک خود (مذاکره) بازگشتند و پیشنهاد شرکت در انتخابات مجلس را چندین و چند بار به جریان حاکم دادند و حتی حاضر شدند "برای آزادی دوستانشان" مذاکره هم بکنند و امتیاز هم بدهند! (مصاحبه کیوان مهرگان با محمدرضا خاتمی در روزگار و نیز مواضع محمد خاتمی در باب شرکت در انتخابات). در زندان نیز باز جریان اصلاح طلبی دست بکار شد و با جلو افتادن از سایر زندانیان سعی کرد تا وجه خود را (صرفنظر از اینکه زندانیان سیاسی دیگری هم بودند که به مراتب هم زمان بیشتری قبل از ایشان در زندان بودند و نیز کسانی که احکام سنگین تری هم داشتند) به عنوان زندان سیاسی واقعی به مردم نشان دهد. در تمامی حرکتهای اعتصابی و یا مصاحبه های مرخصی و یا بعد از زندان این اصلاح طلبانند که به عنوان زندانی سیاسی شناخته شده و رنج کشیده و سمبل مقاومتند. در مصاحبه با خانواده های ایشان، در ارتباط با کارنامه ی سیاسی و نیز در ارتباط با اصل و نسب دار بودن، این اصلاح طلبانند که به صورت تمام عیار و اصیل می توانند نقش "زندانی سیاسی" را بخوبی ایفا کنند، نه امثال مردم عادی کوچه بازار و حتی دانشجویان و حتی اعضای سایر احزاب و گروه های مخالف حکومت! شاهد این مدعا هم باشد سایتهای کلمه، جرس و شبکه های رسا و بی بی سی و صدای آمریکا. شورش 88 به نام مردم آغاز شد ولی به نام اصلاح طلبان وجه یافت و سنگین شد که "ما به هر قیمتی (حتی حبس و اعدام!) جلوی انقلاب ایستادگی میکنیم و اجازه نمی دهیم که رنجهای سی ساله (شما بخوانید پانزده ساله!) مان به هدر برود"!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;3-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ایستادن بر موضع "صبر و تحمل حریف" به قیمت رعایت دمکراسی و عدم مخدوش شدن قانون بواسطه ی اعتراض من، و یا سخن گفتن از ببخش و فراموش کن و گرفتار شدن در مواضع ماندلایی و گاندی جی که باید صبور بود و رنج کشید و به مثابه ی مسیح طرف دیگر صورت را هم برای سیلی خوردن جلو آورد ادامه ی همان مواضع ضدانقلابی و اتفاقاً اصلاح طلبانه ایست که سعی می کند با پررنگ کردن خود از درخشش سوژه رهایی بخش رخداد جلوگیری کند و همه چیز را به نام خود به شکلی قهرمانانه به اتمام برساند. اصلاح طلبان حکومتی تا زمانی که در موضع اخته شده ی مذاکره و گفتگو با رقیبی هستند که همچنان ایشان را به عنوان فتنه گر می شناسد و حضور سیاسیشان را برسمیت نمی شناسد و همه جوره آنها را تحقیر و حذف و محروم می کند نمی توانند جزئی از مردم و جنبشی باشند که حتی رهبرانش حاضر به مصالحه و کوتاه آمدن از مواضع جنبش نشدند و همچنان در محاق و اسارت بسر می برند.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kavehina.persianblog.ir/post/53</link>
      <author>کاوه دارالشفاء</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=245987&amp;postID=7977659</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-245987.post-7977659</guid>
      <pubDate>Mon, 19 Sep 2011 16:05:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>به خاطر یک مشت دلار</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;بعید می دانم کسی سریال &amp;laquo;کیف انگلیسی&amp;raquo; را از تلویزیون دیده باشد و مجذوب شخصیت &amp;laquo;هوشنگ جاوید&amp;raquo;- که محمدرضا شریفی نیا نقش آن را ایفا می کرد- نشده باشد.تاجر ایرانی ای که دلش به حال مردم مملکتش می سوخت و نه تنها به گفته ی خودش اجناسی را که وارد می کرد به قیمتی ارزان در داخل در اختیار مردم می گذاشت،بلکه آنقدر عاشق دموکراسی و آزادی بود که ضمن تأسیس یک دفتر نشریه برای جناب ادیبان- با بازی علی مصفا- هزینه تبلیغات انتخاباتی وی را نیز پرداخت می کرد.در یکی از قسمت ها او تعریف جالبی از دموکراسی ارائه می دهد به این نحو که:&amp;laquo;آدم می تواند عاشق صلابت امام حسین باشد اما بی اختیار از یزید هم خوشش بیاید،این یعنی دموکراسی&amp;raquo;!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;این جمله مرا بی اختیار به یاد اخبارها و تفاسیر شبکه خبری فارسی صدای آمریکا می اندازد:آدم می تواند طرفدار دموکراسی و حقوق بشر باشد و حضور نیروهای ارتش روسیه در آبخوزیای گرجستان را محکوم کند اما بی اختیار از حضور نیروهای آمریکایی در عراق برای استقرار دموکراسی هم طرفداری کند. آدم می تواند برنامه ای درخصوص فاجعه کشتار زندانیان سیاسی اجرا کند اما در عین حال از شاه فقید هم به نیکی یاد کند و شه بانو و ولیعهدش را برای تجدید خاطرات آن روزها دعوت کند و به طرح این مسئله بپردازد که &amp;laquo;اگر اعلی حضرت بیمار نشده بودند حتما وضعیت به گونه ای دیگر رقم می خورد&amp;raquo;؛و خلاصه آنکه آدم می تواند خیلی کارهای به ظاهر متضاد با هم را به طور هم زمان انجام دهد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;در خصوص دروغ های رسانه ها و وارونه جلوه دادن شدن واقعیت توسط آنها،سخن بسیار رفته است. به سخن دیگر رسانه های همگانی دیگر آینه ی واقعیت نیستند، بلکه خود واقعیت یا حتی واقعی تر از واقعیت اند،آنچه که بودریلار آن را&amp;laquo;خصلت فرا واقعی رویداد ها&amp;raquo; می نامد.حال این سوأل پیش می آید:که یک همچون برخوردی با واقعیت(منظور عملکرد رسانه هاست)،از چه پایگاهی نشأت می گیرد؟چگونه می شود هم خود را عاشق دموکراسی معرفی کرد و هم بر علیه آن رفتار؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;رویکردهای مطالعات فرهنگی اغلب به این مسئله می پردازند که در سایه ی عملکرد رسانه ها چه بلایی بر سر مفاهیم و واقعیت می آید اما چرایی و علت این رفتار کمتر مورد بحث و بررسی قرار گرفته است. اگر به وجود یک رابطه ی دیالکتیکی میان روبنا و زیربنا معتقد باشیم،آنگاه خواهیم توانست در تحلیل رفتارها و رویکردهای افراد و نهادهای اجتماعی در برخورد با واقعیت موجود پایگاه اقتصادی و اجتماعی ای که منجر به بروز آن رفتار یا رویکرد می شود را دریابیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;در نگاه اول می توان جریان حاکم بر محتوای فعلی رسانه ها ی دولتی- نظیر صدای آمریکا و بی بی سی- را از منظر اقتصاد سیاسی چنین تفسیر کرد که از آنجا که نظرات حاکم بر جامعه همان نظرات طبقه حاکم است و در حال حاضر هم که هژمونی برتر جهان سرمایه داری است،لذا می بایست برای درک شکل و محتوای رسانه ها و بررسی چگونگی توزیع منابع عظیم رسانه ای و صنایع اطلاعاتی و کسانی که آنها را کنترل می کنند،بر ساختارهای پایه ای و بنیان های اقتصادی جامعه تأکید کرد.فرد اینگلیس معتقد است&amp;laquo;حتی در یک ارتباط دو نفره مثل یک رمان،که در آن رابطه نویسنده و خواننده ظاهرا مستقیم است،بخش غیر مستقیمی از صنعت گسترده ی انتشارات از ویراستاران گرفته تا کتابفروشان،دخالت دارد.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;بر این اساس می توان گفت که مطالعه اقتصاد سیاسی رسانه ها این ویژگی را دارد که چارچوب تحلیل رسانه ها را از تجزیه و تحلیل مصرف به سمت تجزیه و تحلیل تولید معطوف می کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;اگر منظور از اقتصاد رسانه ای را ایجاد توازن میان خواستهای نامحدود مخاطبان از یک سو و منایع محدود در جهت تأمین این خواسته ها از سوی دیگر بدانیم،آنگاه در بحث تخصیص منابع ما با سه مورد مواجه ایم:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;1.چه کالایی باید تولید شود؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;2.چگونه باید تولید شود؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;3.چه کسانی کالاها و خدمات را مصرف خواهند کرد؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;در تحلیل اقتصاد سیاسی،سیاستگذاری فرهنگی نهادهای فرهنگی- و در اینجا اختصاصا بنگاه های خبر پراکنی- در مواجه با سوأل اول،معطوف کردن آن به مخاطب نیست. به عبارتی این مخاطبان نیستند که می بایست کالایی متناسب با نیازشان تولید شود بلکه این رسانه ها هستند که با تولیداتشان آنها را به محصولات تولیدی خویش نیازمند می کنند. آنچه که در علم مدیریت به آن کارآفرینی هم گفته می شود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;برای مثال بی بی سی یا صدای آمریکا را در نظر بگیرید: در حال حاضر با توجه به فضای بسته و خفقان آور حاکم و حداقلی بودن آزادی های مدنی،یک رسانه خارجی که از جانب جمهوری اسلامی تحت نظر نیست و از حمایت های مالی قدرتمندترین کشور حال حاضر جهان هم برخورداراست،در بهترین حالت می تواند اقدام به تولید برنامه هایی کند که ضمن به نمایش کشیدن این فضای رعب آور،با دعوت از فعالان مدنی در خارج از کشور و نیز تماس با فعالان داخل،عرصه ای را برای پوشش فعالیتهای مبارزان و روشنفکران فراهم آورد و خود را به یگانه نفیر دموکراسی در ایران بدل کند. اما کدام دموکراسی؟ این آن چیزی است که مخاطبان تعیین نمی کنند و صرفا می توانند مصرف کننده ی آن باشند. توجه به مبارزات آزادی خواهانه و برابری طلبانه در ایران نه به خاطر اهمیت و جایگاه دموکراسی برای صدای آمریکاست بلکه برای آن است که می تواند مشروعیت نظام حاکم را زیر سوأل ببرد. درست مثل زمانی که در یک انتخابات به کسی رأی میدهی صرفا برای آنکه دیگری روی کار نیاید. این دموکراسی معطوف است به فرار. فرار از محدودیت های حاکم بر فضای داخل ایران و حرکت به آن سوی آبها. فرار می کنی از،که آزاد باشی در. مبارزه می کنی نه برای آنکه به چیزی برسی که از چیزی بگریزی،که بتوانی پناهنده شوی به کشور مهد آزادی و حقوق بشر، که بشوی کارشناس میزگردی با شما.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;اما در خصوص سوأل دوم یعنی چگونگی تولید، اگر بخواهیم از منظری اقتصادی به آن پاسخ دهیم باید گفت که ما نیاز به تولیداتی- چه در سطح خبر، چه برنامه های سرگرمی- داریم که به عنوان یک شکل فرهنگی و سیاسی که مستقیما توسط هنجارهای یک جامعه صنعتی به وجود آمده و بدان ها وابسته است، شیوه ی زندگی مبتنی بر کالاهای مصرفی را در فضایی امن و شاد به نمایش بگذارد. منتهای امر برای رسیدن به این هدف غایی می بایست از امکانات خاص هنری و تصویرگری بهره برد. مجریان زن اخبارگو با ظاهری آراسته که دست کم می توانند هر بیننده ای را برای 5 دقیقه هم که شده پای شبکه نگه دارند و نیز دعوت از چهره های شناخته شده ای در داخل و خارج که دیدن تصویر زنده شان خود به تنهایی می تواند برای هر بیننده ای جالب توجه باشد،و به این ترتیب سیاست های اصلی برنامه پی گرفته شود. برای مثال می شود حسین علیزاده را تحت نام موسیقیدان به برنامه دعوت کرد و از محدودیت های زنان در عرصه موسیقی در داخل ایران سخن گفت؛ و اینکه وی با معرفی چهره ای چون افسانه رسایی چگونه در نقش یک مبارز اجتماعی ظاهر شده است و حال که مثلا برای اجرای برنامه ای به این سوی آبها آمده دیگر از آن محدودیت ها خبری نیست. بار دیگر تأکید می کنم که مسئله بر سر این نیست که بی بی سی یا صدای آمریکا اشتباه می گوید و برای مثال زنان در عرصه ی موسیقی دچار محدودیت نیستند،که از این نظر ما هم همصدا با آنیم. اما در اینجا مسئله بر سر سیاست های خوابیده پشت چنان اتخاذ موضعی است. درست مثل تفاوت دو نفر که در تحصنی علیه جدا سازی دختر و پسر در دانشگاه شرکت کردند. یکی مخالفت می کند چون این عمل را توهین مستقیم به شعور دانشجو می داند اما دیگری مخالفت می کند به این خاطر که دیگر امکان دسترسی آسان به جنس مخالفش را ندارد. باری اینجاست که پایگاه اجتماعی گوینده سخن هم اهمیت می یابد. چه سخنی را چه کسی می گوید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;باری کسی از سخن راست بدش نمی آید. اما اینکه چه کسی و در چه موقعیتی سخن راست بر زبان می آورد نیز اهمیت دارد. تفاوت دید اقتصاد سیاسی با مطالعات فرهنگی نیز در همینجاست که مکتب مطالعات فرهنگی می خواهد محصولات منفرد صنایع فرهنگی را بررسی کند بی آنکه شرایط تولید آن را در نظر بگیرد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;در همین بحث چگونگی تولید، نکته ی دیگری هم نهفته است و آن اینکه شبکه های خبری نظیر صدای آمریکا که وابسته به دولت اند و در بحث محتوایی پیرو سیاست های ایالات متحده، همواره برنامه های موافق با سیاست های کشور آمریکا را پخش نمی کنند و اگر خوب دقت کنیم متوجه برخی انتقادها هم می شویم. ارائه مطالب مخالف تنها به شکل فرعی در چارچوب های رسمی در می آیند و به وسیله ی نیروهای بازار آزاد و بدون سانسور دولتی پیاده می شوند که اعتبار ایدئولوژی حاکم و چشم اندازهای آینده را توسعه دهند؛و این نیست مگر به خاطر جلب توجه کسانی که کالاها و خدمات را مصرف خواهند کرد. کسانی که بناست حیات مادی و ذهنی سرمایه داری را تأمین کنند. و به راستی اگر دلیلی جز این بود چرا آمریکا باید سالی چندین میلیارد دلار خرج تبلیغ علیه رژیم های حاکم بر کشورهایی بکند که منافعشان با ایالات متحده در تضاد است؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;پرداخت هزینه ی اینچنینی برای تبلیغات با وجود بحران های متعددی که گریبانگیر اقتصاد آمریکاست ، گویای این مدعاست که امپریالیسم رسانه ای و منافع خوابیده ی پشت آن نمی تواند ماهیتی غیر اقتصادی داشته باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;باری این همان حکایت هوشنگ جاوید قصه است،آن هنگام که پس از چند ماه بی خبری به یکباره بار دیگر سرو کله اش پیدا می شود و جلوی آقای ادیبان سبز می شود و سخن از بازگشایی دوباره دفتر نشریه ی &amp;laquo;ایران آزاد&amp;raquo; میکند؛منتها با ایده های جدید که &amp;laquo;انگلیس را بی خیال،چه نشسته ای آمریکا به میدان آمده&amp;raquo;. اکنون دیگر این هوشنگ است که در قامت عالیجناب پیرایشی جدید آمده است که بناست حافظ منافع آمریکا باشد منتها با ظاهری دلسوز،میهن پرست و عاشق دموکراسی. و این دموکراسی چقدر بدبخت است که آمریکا هم مدافعش است. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kavehina.persianblog.ir/post/52</link>
      <author>کاوه دارالشفاء</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=245987&amp;postID=7957381</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-245987.post-7957381</guid>
      <pubDate>Fri, 16 Sep 2011 12:14:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>انسان یا جنس دوم؟!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;نگاه مرد به زن همواره نگاهیست که وی را زیر ضرب خود می برد و در عین حال از او تقاضای چیزی دارد که خود فاقد آنست و نیز هرگز به داشتن و ارائه اش نه تلاش می کند و نه به خود می بالد! این تضاد نهایتاً به جایی نمی رسد مگر تفکیک جنسیتی و تعریف جامعه ی زنان در مقابل جامعه ی مردان. جامعه ای که اینک در آن زندگی می کنیم جامعه ایست مبتنی بر نیازها، خواستهای گوناگون که در لوای جامعه ی بشری رنگ می گیرد و خود را معرفی می کند. در چنین جامعه ای که هم زنان و هم مردان نقش تاثیرگذاری در جوابگویی به این نیازها دارند، تفکیک جنسیتی صورت نمی پذیرد و همگی انسانند فاقد آنکه جنسیتی برایشان مشخص باشد. از همین جاست که تفاوتهای جامعه ی بشری با سازمانهای حقوق بشری و ان.جی.اوهای مختلف فرهنگی-اجتماعی مشخص می شود. سازمانهای حقوق بشر با داعیه ی رعایت حق و حقوق انسانی تمام انواع بشر خواستار اجرا شدن عدالت در حق کسانی هستند که به آنها جور و ظلم و تعدی شده، حقشان پایمال گردیده، مورد تجاوز و هتک و دشنام قرار گرفته اند، اما در این میان به سراغ طبقاتی می روند که بیشتر به آنها ظلم شده! و تشخیص این بیشتر بودن برعهده ی خودشان است!!! مثلاً به مردم لیبی بیشتر از مردم سوریه ستم شده، از این رو آنها مستحق دریافت کمکهای سازمان ملل و موشکهای ناتو هستند، اما مردم سوریه هنوز به آن درجه از لیاقت برای گرفتن کمک نرسیده اند! باری، مثالها و شواهدی از این دست به اندازه ی قدمت این سازمانها وجود دارد که از حوصله ی این مقاله خارج است و نیز آن چیز که عیان است، چه حاجت به بیان است؟!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;شرحی نوشتن بر موقعیت و جایگاه زنان در جامعه ی بشری و تعیین حق و حقوق برای ایشان کاری است بس سخت و طاقت فرسا و تقریباً ناشدنی! چرا که جامعه ی بشری پیش از آنکه دارای بخشها و قسمتهای گوناگون باشد کلی است که همه چیز را در خودش جای داده و هضم کرده و از این رو اجازه نمی دهد تا یک بخش یا یک قسمت از خودش بیشتر از آنچه که باید دیده و سنجیده شود. این جامعه ی بشری را در کلیتش "دولت" بگیرید و آن قسمتهای گوناگون داخلی را "اقشار" و "طیف" و "سازمان" و "نژاد" و "جنسیت" و ... . با این اوصاف متوجه خواهید شد که از چه سخن می گویم: جزئی درون کل. اما این جزء که خودش دارای بخشهای گوناگونی است نمیتواند به راحتی به خواسته ای مشترک و متفق القول دست یابد چراکه با گذشت زمان و پیچیده شدن جوامع بشری به لطف تکنیکهای علم و سرمایه داری هیچ توفق و هماهنگی ای در هیچ سیستمی مشاهده نمی شود مگر در کلیت بیرونی آن که همان جامعه ی بشری است (دولت).&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اصل و اساس هرچیز را اسکلت و ساختمان و نمای بیرونی آن تشکیل می دهد: چرا که دیده می شود، لمس می شود و حس می شود. از این رو با تکیه بر مشاهدات می توان حدس زد که درون از برون می تراود، هرچند که این گزاره ای غلط باشد! اما به هر ترتیب نمی توان فرض دیگری را جایگزین این صورت بندی کلاسیک کرد، چرا که امنیت و شرط عقل بر این است که اول مراتب دفاعی و واکنش را حفظ کند و بعد به سراغ حمله و کنش برود. از همین رو جامعه ی بشری را بدون مردان نمی توان تصور کرد چرا که ایشان نمایانگر اسکلت و قدرت بیرونی آن هستند، ولی بدون زنان... . این پیش-فرض مسئله که خود می تواند جای بحث بسیاری را باز کند قصد اثبات ندارد، بلکه به عنوان فرضی عام هم در ذهن فیلسوف و هم در ذهن دانشمند و هم در ذهن عامی قصد دارد تا بحثی را باز کند که در آن به چرایی به گوشه خزیدن زنان و نامیده شدن به عنوان جنس دوم بپردازد. ضمن آنکه بر همه کس هویدا و آشکار است که جامعه ی بشری یعنی زن و مرد واین پیش فرض مسئله صرفاً از جنبه ی نمای بیرونی آن را تعریف می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;زنان در جامعه ی اولیه بشری (از زمانی که جامعه به مفهوم جامعه شناسانه و روانشناسانه پدید آمد) موجوداتی منزوی نبودند، بلکه عنان کار را در دست داشتند و خانواده را اداره می کردند. این زنان بودند که قرنها ترکتازی می کردند، از نامیدن فامیل فرزندانشان به فامیلی خودشان تا شوهر طلاق دادن و چند-شوهری تا اداره مملکت و رهبری جنگها و مبارزات مسلحانه قومی و قبیله ای. اما چه شد که این موقعیت جای خود را برای همیشه به مردسالاری و یا بهتر بگوییم به گوشه خزیدن زنان داد؟ شاید گسترش فتوحات، جنگهای ناتمام بشری بر سر زمین و قدرت، بیشتر شدن تعداد مردان نسبت به زنان در برهه ای از تاریخ، پیش آمدن مشکلات جدید با ورود به عصر کشاورزی و زمین داری، سخت شدن کارها و نیاز به انجام بیشتر کارهای یدی، ... همه و همه بی تاثیر نبوده اند اما سوال اینجاست که آیا زنان می خواهند باز به آن مدینه ی فاضله شان بازگردند و قدرت را بدست گیرند و مردان را همچون ... به زیر لگام درآورند و در دنیا صلح و آرامش برقرار کنند؟! از این سوال که بگذریم بی شک سوال بعدی که ذهن ما را مشغول می کند این است که آیا آن دوران، متعلق به ماقبل تاریخ بودند و هرگز در هیچ زمانی قادر به بازگشت به آن دوران نخواهیم شد چرا که شرایط هرگز به آن دوران بازنخواهد گشت؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;سردمدار انقلابات زنان کسی نیست مگر سیمون دوبووار که مادر فمینیسم لقب دارد: وی که بعد از انقلابات می 68 فرانسه به طرح مسائل اساسی به محاق رفتن زنان می پردازد می گوید مام این تقصیرها به دوش تاریخ است، تاریخ فرهنگی که در آن سعی شده باورهای مردگرایانه دیده شود و از همین رو زنان و آزادیهایشان به سخره گرفته شده و همواره زن به عنوان کنش پذیر و مرد به عنوان کنش گر شناخته شده اند و در طول زمان زنان این نقش را پذیرفته و آن را چاره ناپذیر می دانند. اشاره های درست و در عین حال انقلابی دوبووار که در کتاب "جنس دوم" می خوانیمش به کرات نشان می دهد که زنان چگونه ابتدا محروم و بعد این محرومیت را درونی کردند و هیچکاه برای بدست آوردنش نشوریدند و قیام نکردند، چه هر لحظه می تواند آبستن رخدادی باشد که آزادی ای را بدست آورد اما در لحظه ی بعد آن آزادی تبدیل به اسارت خود گردد! سیمون دوبووار اگرچه زن را "دیگری" مرد تعریف میکند و قائل به این نکته است که زنان تا زمان که خود را "دیگری" بدانند قدرت قیام و ستاندن آزادی برایشان محال است اما در عین حال این تعریف را از پایه غلط و نتیجه ی همان تاریخ فرهنگی می داند که تمام تعاریفش از پایه مردگرایانه و براساس درونیات وی نگاشته شده است.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اما زنان به گفته ی لوس ایری گاری (فیلسوف و فمینیست فرانسوی) دارای هویتی درونی و کاملا متفاوت با مردها هستند بگونه ای که بدون آنها می توانند خود را کامل کنند! وی در مقاله ای به عنوان "آن اندام جنسی که یک اندام نیست" به طرح مسئله ی جنسیتی زنان از نگاه فرویدی می پردازد و چنین بدست می دهد که زن در خودش همواره دیگری است. بی شک از همین رو است که او را همواره هوس باز، درک ناپذیر، بی قرار و دمدمی می نامند. به یادآوری تکلمش هم&amp;nbsp;نیازی نیست،تکلمی که زن در آن به همه چیز می پردازد بی آنکه مرد بتواند در آن انسجام هیچ معنایی را بیابد. گفتارهای متناقض، کم و بیش دیوانه وار از دیدگاه منطق عقل، و نامفهوم برای کسی که به آن ها باقالب هایی شکل گرفته، یعنی رمزگانی کاملا حاضر و آماده گوش می دهد.&amp;nbsp; از همین روزست که زن در گفته هایش نیز-دست کم وقتی که جرات داشته باشد- همواره خودش را از نو لمس می کند.&amp;nbsp; او به زحمت خود را از پرحرفی، تعجب، سربسته گویی و عبارت های نا تمام رهاشده دور می کند. و قتی به ان ها باز می&amp;nbsp;گردد بر&amp;nbsp;آن است که از جای دیگر آغاز کند. از نقطه ی دیگری از لذت یا درد. باید به گونه ی دیگری به او گوش داد، همچون&amp;nbsp; معنای دیگری که همواره در حال بافته شدن، در حال در آغوش گرفتن کلمه ها، اما همچنان در حال رها کردن آن ها است تا در آن ها ثابت و منجمد&amp;nbsp;نشود. زیرا اگر زن چیزی می گوید با آنچه می خواهد بگوید پیشاپیش دیگر یکسان نیست، بلکه مجاور است.(با چیزی) تماس می یابد. و همگامی که گفته اش بیش از اندازه از این مجاورت دور می شود، زن آن را قطع می کند و دوباره از صفر، یعنی از بدن- اندام جنسی اش شروع می کند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;در چیستی زنان و ماهیت بشری و فردی ایشان سخن بسیار است. اما چطور می توان از تمام ابعاد به این قضیه نگریست و بعد در برآیندی کل آنرا حلاجی نمود و راه چاره ای برای برون رفت از آن اندیشید؟ جواب را با مثالهایی تاریخی می دهم: زنان در جنبش مشروطه نقش بسزایی داشتند، هرچند سعی بر آن بود تا همچنان دیده نشوند. زنانی که در خانه رتق و فتق امور می کردند و در خیابان و کوی و برزن حق عبور و مرور نداشتند چه رسد به کار و ابراز بیان و ایده، آنچنان در نهضت مشروطه نقش آفرینی می کنند که مردان انگشت حیرت به دست می گیرند: نگاه کنید به رشادتهای زنان در مبارزات مسلحانه مشروطه در تبریز و تهران و نیز چند سازمان بزرگ و قوی زنان در آن دوران که جهت دهی های اولیه زنان را تغییر می دادند. مورد دوم زنان کارگر در انگلستان در قرن 18 هستند که در کارخانه های ریسندگی کار می کردند و انقلابات ریسندگی ضد سرمایه داری را آنها شروع کردند. نگاه کنید به زنان همجنس گرایی که در آمریکا در کنار مردان جنبش همجنس خواهی را آنچنان با عظمت کردند که دیگر کسی نتوانست بگوید همجنس گرایی عملی است مردانه! همچنین بنگرید به نقش زنان در قیام های مردم سوریه، ایران، بحرین، مصر، تونس و لیبی که در عصر حاضر چگونه در کنار مردان ایستاده، و فریاد می کشند "الشعب یرید اسقاط النظام". انقلاب از جامعه شروع می شود (و نه خود) و به خود می رسد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;پس نمی توانیم با فرض زنانگی و ظرافت و زیبایی به سراغ زنان برویم و آنها را ذاتاً موجوداتی بری از خواستار بودن حق و حقوق معرفی کنیم، چرا که در کلیت خود آنها هم بشرند، انسانند و نیاز به آزادی و آگاهی را توامان با هم دارند. نگاه کردن به زن از دریچه ی یک انسان البته برای مردان سخت است ولی برای خودشان چه؟ آیا آنها با آینه ی مردانه به خود می نگرند، همانطور که مری ولستونکرفت آمال زنان را مرد شدن می داند؟ قطعاً اینطور نیست، اما همانطور که گفته شد نیاز به انقلاب، انقلاب را بوجود می آورد و نیاز به دیده شدن، از خویش موجودی می سازد دیدنی! زیبایی در دوره ی مشروطه معنایی نداشت، چرا که همه چیز در انقلاب و ستاندن حق چندصدهزارساله خلاصه میشد، مشروطه بستری بود تا زنان بتوانند از آن هویت خود را در جامعه در خانه در کشور در جهان&amp;nbsp; بازنمایی کنند و دست به تولید موجودی تازه بزنند که زمین تا آسمان با موجودیت فعلیش فاصله داشت: اینجا بود که در عکسهای آن دوره نه تنها زیبایی زنانه در صورتها و هیکلهاشان نمیبینیم بلکه حتی در جنسیتشان شک هم میکنیم! نگاه کنید به دوران طلایی می 68 فرانسه، به دوران انقلاب ضدشاهی در ایران، به دوران انقلاب ضد فرانکو در اسپانیا، به دوران بی بازگشت مبارزه برای حقوق در انگلستان، به جنبش های مسلحانه راف در آلمان و ... . در تمامی این دوران زنان از نقشی که مردان میخواهند برایشان بازی کنند فاصله گرفته ند، آنها می خواهند چهره ای تازه از خود به نمایش بگذارند و این چهره بسیار تفاوت فاحشی با چهره قبلی آنها خواهد داشت: نتیجه ای که می گیرم این است که در دل این تفاوت و چالش، رخدادی بوقوع می پیوندند و همه چیز را تحت الشعاع خود قرار می دهد که بسترهای اولیه آن ریشه در مبارزاتی دارد که در آن هویتی بازتعریف شده که نیاز به وفاداری به این هویت جدید را می طلبد و این اعلام وفاداری جز از کانال خود انقلابیون میسر نخواهد بود. آیا باز می توان خوانشهای جنسیتی و محدودیتهای اجتماعی دلیلی بر پذیرش واقعیت موجود بدانیم؟ آیا باز می توان عمری محرومیت از امکانات طبیعی و بدیهی را با توجیه قدرت نمایی جنسی دیگر و یا ظرفیتهای اجتماع و ... بعنوان بخشی از آنچه که ناگزیر باید بدان تن داد پذیرفت و کاری نکرد؟ در این برهه است که حتی سکوت نمایش خیانت است!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;اما از جنبه ای دیگر نیز می توان به نقش زنان در آزادسازی خود از بند جنسیتیشان نگریست و آن لذت سادومازوخیستی ای است که بقول نیچه همچون بختک به زندگی زنان چسبیده و از همین رو آنان را کنش پذیر کرده، حال آنکه وقتی بدانند که خدا مرده است دیگر حتی لحظه ای درنگ نخواهند کرد و موقعیت خویش را عوض خواهند کرد: اما مسئله در پذیرش مرده بودن خداست! که با قبولش مسئولیتها شروع می شود و با ردش وضعیتی فعلی ادامه خواهد یافت و این ادامه همانطور که سیر تاریخ تا کنون طی شده است سرکوب بیشتر و آگاهی های کمتر و در نتیجه آزادیهای کمتری را با خود به همراه خواهد داشت: بنگرید به شبکه های عظیم پورنوگرافی که صنعتشان آنچنان محکم و استوار و پرقدرت جلو میروند و همه چیز را زیر سیطره ی خود می آورند که دیگر اثری از سکس نمی ماند، دیگر هیچ جا سکس معنی دونفره، خصوصی و ناب خود را نخواهد یافت، دیگر معنای لحظه ی هماغوشی و یکی شدن تن ها واجد معنی نخواهد بود و در این هنگام (که دور و دیر نیست) این سرمایه داریست که همه چیز را افسارگسیخته نظاره می کند و در عین حال کنترل می نماید. زمانی که صنعت پورونوگرافی کم کم صنعت اسلحه سازی و سیگار را عقب می گذارد و یکه تازیش را شروع می نماید دیگر هیچ جا، هیچ خبری از نگاه های معصوم و بیگناه دختری که تنش را به اجبار فروخته است مشاهده نخواهد شد و هیچ بشری به حال او نخواهد گریست و هیچ دری برای حمایت از او باز نخواهد شد، چرا که او قربانی صنعتی است که پیشترها همنوعانش آنرا پذیرفته و سند خیانتش را امضا کرده اند! سکوت امروزه ی ما، همان امضاست و بی تفاوتی ما همان قربانی کردنهای پی در پی آیندگان: هرچند که این فرایند شروع شده و ما به چشمان خود در حال مشاهده ی این آشوویتس تازه هستیم که دیگر نه در یک شهر و بدور از چشمان مردمان، که در ملاء عام و با افتخار این آدمسوزی انجام می شود و کوچکترین نشانه های آنرا می توان در خیابانهای مختلف شهر در میان زنان و کودکان و دختربچه ها و حتی مردان و پسرانی دید که نایی در بر ندارند تا کمکی بخواهند و ما همچون حلزون از کنارشان رد می شویم بی آنکه بدانیم این فاجعه موج عظیمی است که سونامی خواهد شد و ما را نیز با خود خواهد برد!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;سخن کوتاه آنکه آزادی و استقلال هر ملتی در دستان خود آن ملت است؛ همانگونه که زنان عهد قاجار عزم جزم کردند تا ریشه ی بدبختی هایشان را بخشکانند، زنان عهد امروز نیز باید بی توجه به زمان مبارزه و بی توجه به هدف به مبارزات خود ادامه دهند و در این راه بدانند که پیروزی رویت خواهد شد حتی اگر در چشمان من و تو گیاه روئیده باشد! و این خود نوید صبح پیروزیست که نتیجه گرایی را از ما می گیرد و رستگارمان می سازد. همانطور که سالهاست سرکوب شده ایم، سالها نیز زمان خواهد برد تا ظفر را بیابیم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;امید هیچ معجزی ز مرده نیست، زنده باش!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kavehina.persianblog.ir/post/51</link>
      <author>کاوه دارالشفاء</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=245987&amp;postID=7570828</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-245987.post-7570828</guid>
      <pubDate>Sat, 20 Aug 2011 13:00:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>نقدی بر مواضع اصلاح طلبی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;a href="http://roozegardaily.com/pdf/90-04-02/05.pdf"&gt;گفتگوی کیوان مهرگان و محمدرضا خاتمی&lt;/a&gt; که در روزنامه روزگار صفحه 5 به تاریخ 2 تیر 1390 چاپ شد، این سوال رو به ذهن متبادر ساخت که آیا جریان اصلاح طلبی واقعاً قصد شرکت در انتخابات (مجلس و ریاست جمهوری) را دارد؟ بعد از صحبتهای محمد خاتمی و نامه های زندان تاجزاده و نوری زاد که به نوعی مدافع صحبتهای رییس جمهور پیشین بود، حالا برادر وی و عضو سازمان مشارکت و نایب رییس دوره ششم مجلس هم از گفتمان اصلاحات و تن دادن به مذاکره صحبت میکند و حاضر است امتیاز دهد تا دوستانش از زندان آزاد شود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;1-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; جریان اصلاح طلبی که بعد از انتخابات 88 &amp;ndash;دوسال- ]به نوعی[ تبدیل به اپوزیسیون داخلی شد و هزینه های گزافی چون تعطیلی روزنامه ها و دستگیری طیف گسترده ای از همفکرانش و تعطیل احزابی چون مشارکت و سازمان مجاهدین را پرداخت کرد، تصور میشد بعد از دستگیری رهبران جنبش سبز ادامه دهنده ی راه ایشان و خط فکری جدیدی در زمینه ی سیاسی &amp;ndash; اجتماعی باشد. حداقل با صحبتهای محمد خاتمی در سال گذشته که خواهان سه شرط اساسی برای گفتگو با حاکمیت شد هرگونه صحبت دیگری خارج از این چهارچوب و سه پیش-شرط، اصلاً مقبول نمی توانست بیافتد! چه اینکه حتی اصلاح طلبان مجلسی هم که در طیف راست اصلاح طلبان قرار دارند از هرگونه مخالفت و تذکر به این پیش-شرطها خودداری کردند. نامه های زندانیان اصلاح طلب از زندان نیز خود ابزار دیگری بود برای نشان دادن تغییر چهره ی اصلاح طلبی و روش جدیدی که اصلاح طلبان ناخواسته به آن تن داده اند و اسیر شده اند: از بهزاد نبوی که مظهر استقامت و چریک پیر اصلاحات نام گرفته بود تا محمد نوری زادی که از کیهان انصراف داده بود و به رهبر نامه های آتشین می نوشت، از مصطفی تاجزاده که تقاضای دادگاه تجدیدنظر نکرد و مهمترین پیش شرطش به محکمه کشاندن آیت الله جنتی بود تا رمضان زاده و ابطحی و عطریانفر و زیدآبادی و باقی و ... اینان همه در برابر مواضع پیشین خویش که گفتگو و مذاکره را راه اول و آخر تمام بن بستها می دانست جبهه گرفتند و با خواستهایی چون انتخابات آزاد، آزادی کامل تمام زندانیان سیاسی، بوجود آمدن فضای نقد و گفتگو خواستار بی چون و چرای بستری شدند که در آن اعتراض خیابانی و درخواست از مردم برای حضور در خیابانها به زعم ایشام امری قانونی بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;2-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بعد از دستگیری (شما بخوانید حصر خانگی) رهبران جنبش سبز شورای هماهنگی راه امید که ظاهراً از قبل تشکیل و سازماندهی شده بود وظیفه یافت تا در نبود رهبران جنبش را سازماندهی کند و دسورات و برنامه های لازم را طی هماهنگی های لازم به گوش مردم برساند. اما این شورا هرگز نام اسامی خود را فاش نکرد و به هیچ عنوان خواستار برگزاری راهپیمایی اعتراضی نشد و بیانیه و اعلامیه ای هم صادر نکرد. به عوض این کمیته، افرادی که مشکوک به عضویت در این شورا بودند اظهارنظرهای مختلفی کردند: اردشیر امیر ارجمند، مشاور حقوقی آقای موسوی در اظهارات متنوعی که بعد از دستگیری آقای موسوی انجام داد اعلام کرد که به هیچ عنوان از مواضع جنبش سبز کوتاه نخواهد آمد و خواستار راهپیمایی اعتراضی در روزهای 25 بهمن و 2 اسفند و 9 اسفند شد که به سه شنبه های اعتراضی در محافل معروف گردید. آقای مجتبی واحد، مشاور آقای کروبی نیز در اظهاراتی جنبش را مستقل اعلام کردند و هرگونه تصمیمی در باب سیاستهای آینده ی جنبش را بعهده مردم، و نه جریانات حامی جنبش، دانستند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;3-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سخنان اخیر سید محمد خاتمی درباره آشتی ملی ورق را برگرداند و نشان داد که در آستانه ی انتخابات اصلاح طلبان همچنان به فعالیت حزبی خود راضیند و نمی خواهند به عنوان یک نیروی ضدانقلاب و ضد رهبری و اپوزیسیون معرفی شوند. در صحبتهای آقای محمدرضا خاتمی به وضوح میبینیم که ایشان به نمایندگی از طیفی که می توانیم آنها را بخش عمده و پررنگ اصلاحات بنامیم حاضر به امتیاز دادن و بخشوده شدن گناهان دوستان و همفکرانشان که در زندان هستند می باشند. موضع جدید اصلاح طلبان که بازگشت به سنت ابتداییشان است امروز مقابل کسانی که مدافع جنبش سبز و آرمانهای موسوی و کروبی هستند قد علم کرده. زمانیکه موسوی حاضر نشد هرگز رخت اصلاح طلبی بر تن کند، اصلاح طلبان دل چرکین شدند که وی روی از آنها گردانده و خود را اصولگرای اصلاح طلب می داند؛ امروز اما مردم عادی خوب فهمیده اند که چرا موسوی این موضع را اتخاذ کرد. اگر از سال 76 تا کنون موضع اصلاح طلبان در قبال وقایع پیش آمده در مملکت را به چهار دوره ی گفتمان، اعتصاب، سکوت و اعتراض تقسیم کنیم خواهیم دید که دوره ی پنجم ایشان باز بازگشت به دوره ی نخست است: گفتمان. و جالب اینجاست که این نقطه همان تولد اصلاحات است که با سید محمد خاتمی شروع شد و امروز هم اوست که این حرف را باز به سخن می راند: یکبار در انتخابات 76 و بار دیگر 14 سال پس از آن در حالیکه خیل وسیعی از جریان اصلاح طلبی قلع و قمع شده و آنها متهم به براندازی نظام هستند! و این رجعت به فضای سابق را برادر او بخوبی توجیه میکند: "الان شما به عنوان یک خبرنگار اگر فکر کنید با کسی هیچگونه سنخیتی ندارید و معتقد باشید او بیشترین ضربه ها را به کشور زده آیا حاضر نیستید یک مصاحبه با او داشته باشید؟ و اگر مصاحبه کرد آیا با کمال امانتداری حرفهایش را منتقل نمیکنید؟".&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;4-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; موضع امروزین اصلاح طلبان که از زبان افرادی چون خاتمی بیرون می آید نشانگر آنست که برای شرکت در انتخابات حاضرند و این حضور را به حساب امتیاز دادن و مذاکره میگذارند تا دوستانشان آزاد شوند. اما سوال اینجاست آیا حیات سیاسی یک حزب به تایید حاکمیت نیاز دارد یا به باور مردم؟ آیا برای آزادی دوستانی که دربندند و آنجا هیچ کوشش دولت پسندی نمی کنند تا آزاد شوند آیا دیگران مجاز به امتیاز دادن هستند؟ آیا جریان اصلاح طلب بعد از گذشت دو سال اسارت و زندانی شدن اعضایش تازه به فکر رسیده تا برای آزادی ایشان کاری بکند، آیا این فکر به ذهن خود زندانیان اصلاح طلب در زمان اسارت و در بازجویی ها نرسیده بود، آیا توبه کردن و اعتراف به گناه ناکرده و قول به همکاری و تبری جستن از حزب و ... اولین ابزارهایی نیست که در اختیار هر زندانی سیاسی هست؟ آیا اصلاح طلبان از حرکت دوساله ی اخیر خود مایوس و سرشکسته اند که اینک می خواهند امتیاز دهند؟ اصلا امتیاز چه چیزی را می دهند؟ مذاکره برای چه؟ برای گفتمان؟ برای استقرار بحثهای ضد خشونت و ترویج صلح؟ آیا مواضع تند کروبی و موسوی آنها را خسته کرده که امروز در غیاب ایشان و برای آزادی ایشان و دیگران دست به سیاستگذاریهای معکوس جنبش شده اند؟ آیا جریان اصلاح طلبی مجاز به همراه کردن دیگران با اندیشه ی ناپخته ی خودش است؟ آیا جریان اصلاح طلبی پدرخوانده ی جنبش سبز است؟ آیا... ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;5-&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; باید پذیرفت که جریان اصلاح طلبی دارای چهارچوب فکری مخصوص خود است که هرگز نمی تواند انقلاب و شورش را بپذیرد. اصلاح طلبان همانطور که محمدرضا خاتمی در سخنان خود می گوید، موافق اقدامات تند نیستند و با هیچ حرکت رادیکالی هم همراهی نمیکنند؛ موافق براندازی حتی به معنای زیر و رو شدن سیستم و دوباره سنگ بنا را از نقطه صفر گذاشتن نیستند. اصلاح طلبی به عنوان جریانی که در انتخابات گذشته به عنوان یکی از طیفهای همراه مردم بوده مقبول است اما به عنوان تنها گزینه ی پیشرو برای ادامه حیات سیاسی ملت هرگز نیست! در زمانیکه مردم بی اعتماد از گفتگو با حاکمیتی که مردم را می زند، دستگیر می کند، زندانی می کند، پرونده سازی می کند، اعدام می کند حاضر به شرکت در انتخابات فرمایشی ای نیستند که در آن رایشان به نام دیگری ای که حاکمیت می خواهد او انتخاب شود. این مردم که خسته از انتخابات دروغین سال 88 هستند که در آن جمعیت زیادی رای اولی هم شرکت می کرد، آیا می توانند با نظامی که رییس جمهورش به رمل و اسطرلاب و جن و پری برای حل مشکلات کشور متوسل می شود پای میز مذاکره بنشینند؟ با حاکمیتی که مذاکره کنندگان را جزئی از جریان فتنه می خواند چطور می شود گفتگو کرد در حالیکه تنها راه گفتگوست؟! اما اصلاحات و اصلاح طلبی باید بداند که دیگر به مثابه ی قبل از سال 88 تنها جریان اپوزیسیون اصولگرایی نیست و نمی تواند نسخه ای عمومی و چاره ناپذیر صادر کند که جز آن راه دیگری برای برون رفت از مشکلات نباشد.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kavehina.persianblog.ir/post/50</link>
      <author>کاوه دارالشفاء</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=245987&amp;postID=7165521</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-245987.post-7165521</guid>
      <pubDate>Fri, 24 Jun 2011 15:37:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>"رهایی طبقه کارگر، کار خود طبقه کارگر است"</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"&gt;حتما این سخنان را در سرود انترناسیونال کمونیستی شنیده&amp;zwnj;اید و بسیاری کمونیست&amp;zwnj;ها نیز از این گفتار به نقل از مقدمه &amp;ldquo;مانیفست حزب کمونیست&amp;ldquo; بسیار نقل کرده اند و یا این&amp;zwnj;که حتما این جملات مارکس را در&amp;nbsp;&amp;ldquo;انترناسیونالیسم اول&amp;rdquo;&amp;nbsp;در سپتامبر۱۸۷۱&amp;nbsp;بخاطر می&amp;zwnj;آورید که در جمع&amp;zwnj;بندی از کمون پاریس می گفت: &amp;ldquo;طبقه کارگر آزادی خود را باید در میدان مبارزه بدست آورد.&amp;ldquo;&amp;nbsp; ولی متاسفانه پاره ای از کمونیست&amp;zwnj;ها که تحت تاثیر نظریات اکونومیستی هستند از این گفتار درست درک نادرستی ارایه می دهند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="RTL"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; font-size: small;"&gt;این گفتار تا آن حد که بخواهد به طبقه کارگر این اعتماد به نفس را بدهد که باید برای آزادی خویش بپاخیزد و قدرت سیاسی را به کف آورد و این آزادی نمی تواند محصول کار سایر طبقات اجتماعی به&amp;zwnj;غیر از خود کارگران باشد و وی نباید منتظر آزادی خویش بدست دیگران و یا قهرمانان و خدایان و نیروهای خارج از طبیعت باشد سخنان درستی است. طبقه کارگر آن نیروی مادی اجتماعی است که می تواند جانمایه تغییرات انقلابی قرار گیرد. ولی وجود طبقه کارگر به&amp;zwnj;عنوان پایه مادی این تحول برای رفتن به سوی جامعه بی طبقه و یا برای نیل به سوسیالیسم و گذار به کمونیسم کافی نیست. جنبش کارگری نیروی بالقوه انفجار است ولی هر انفجاری به سود طبقه کارگر نیست و به امر رهایی وی یاری نمی رساند. این انفجار است که جهت تخریب نظام کهن را نشان می دهد. ولی برای کار این انفجار باید آموزش دید. باید شناخت سیاسی پیدا کرد، باید با دانش علمی مارکسیسم لنینیسم مسلح شد.&amp;nbsp; بدون دستیابی به&amp;zwnj;این دانش امکان رهایی طبقه کارگر به&amp;zwnj;هیچوجه میسر نیست. باید شعور و ماده با هم تلفیق شوند تا تحول مورد نظر بوجود آید&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kavehina.persianblog.ir/post/49</link>
      <author>کاوه دارالشفاء</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=245987&amp;postID=7140317</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-245987.post-7140317</guid>
      <pubDate>Tue, 21 Jun 2011 18:05:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>صنعتی به نام زندان</title>
      <description>&lt;p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;احتمالا سرمایه داری هیچ گاه با بحران نیروی کار مواجه نخواهد شد؛و این نه به خاطر وجود ارتش ذخیره نیروی کار(بی کار) در پشت درهای کارخانه ها و ادارات بل به سبب وجود نیرویی عظیم،پر بازده و مجانی در حاشیه جامعه،جایی به نام زندان است.&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;وقتی بنا شد مطلبی در خصوص زندان بنویسم،ناگهان به یاد خبری افتادم که حدود 7 ماه پیش -اواسط اردیبهشت 1387- در خصوص بیگاری در زندان رجایی شهر کرج خواندم.متن خبر به این شرح بود:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&amp;laquo;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt; به تازگی در زندان رجایی شهر کرج مسئولین زندان از جمله محمود مغنیان رئیس اندرزگاه ۲ و دارالقران زندان، زندانیانی را که از سواد کمتری برخوردارند و نمی توانند از حقوق خود دفاع نمایند و همچنین محکومیتشان، کمتر از دو یا سه سال می باشد را مجبور به نوشتن تقاضای کار بدون هیچ مزایایی (کار اجباری) می نمایند.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;و اسف بار تر از آن اینکه در کارخانجات درون محوطه زندان که شرکت ها، طی قراردادی از زندان رجایی شهر کرج اجاره نموده اند روزی ۱۴ ساعت از این زندانیان کار کشیده می شد. یعنی به عبارتی وقت نهار و استراحت از ۱۲ ظهر تا ۱ در این ۱۴ ساعت منظور نمی گردید.در صورتی هم که این زندانیان از بیگاری برای زندان انصراف و امتناع می ورزیدند بدون توجه به آنکه جرم آنها مالی، پرداخت نکردن مهریه یا چک بی محل باشد فقط به جرم تن ندادن به کار اجباری و بدون حقوق برای زندان، مسئولین آنها را با انتقال به بندها یا اندرزگاه های ۱ و ۴ که اندرزگاه زندانیان قاتل و ... می باشد وادار به فرمانبرداری می نمودند و به دلیل فقدان امنیت جانی زندانیان مجبور به تن دادن به کار اجباری می شدند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;عمق فاجعه ی انسانی به حدی بود که برای لحظه ای فکر کردن به اینکه &amp;laquo;می شود وضع موجود را تغییر داد&amp;raquo; در نظرم بی معنی ترین ایده ای آمد که تا کنون مطرح شده است.اگر در حالت عادی و در کارخانه هایی که هر روز در روزنامه ها و اخبار درباره ی شان مطلب می خوانیم،کارگر طی فرایندی فرسایشی به درجاتی از ازخود بیگانگی مبتلا می گردد؛اینجا و در زندان این فرایند یک شبه به ثمر می نشیند و هر روز تکرار می شود.به عبارتی اینجا فرد زندانی به مثابه ی کارگری بی مزد در مدت زمانی که از او بی گاری کشیده می شود نه به صورت تدریجی بلکه یکجا و در چشم به هم زدنی از محصول تولیدی،فرایند کار،اطرافیان و در نهایت خودش بیگانه می شود.زندگی در نظر او در سه چیز خلاصه می شود:کار،کار و باز هم کار!!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;نگاهی به آمارهای تکان دهنده ی زندان های آمریکا-به عنوان کشوری که رتبه ی اول را در تعداد زندانیان دارد-و میزان سود حاصل از کار زندانیان&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;گویای این واقعیت دردناک است که نیروی کار زندانیان پر سود ترین کار دنیاست. و احتمالا باید اضافه کرد که صنعت زندان اینک پر رونق ترین بخش سرمایه داری صنعتی است.عجیب نیست که &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;امروزه بیش از ١۵٠ زندان خصوصی در ٢٨ ایالت آمریکا دایر هستند که ١١۶٠٠٠ نفر از مجموع ٢.٢میلیون نفر از زندانیان امریکایی را در خود اسیر کرده اند&lt;span&gt;.&lt;/span&gt; به این ترتیب نظام انتقام و زندان و خشونت در سیستم قضایی و دادگستری در آمریکا از یک طرف تدارکاتچی نیروی کار ارزان برای سرمایه داران است و از طرف دیگرعلاوه بر ایجاد رعب و وحشت با صرف ۴١ هزار میلیون دلار در سال که از پول مالیات دهندگان کارگر تأمین می شود فرزندان آنها را در زندانها جای می دهد و از آنجا که زندانهای آمریکا دانشگاه تبهکاران هستند در غیاب یک سیستم عادلانه اجتماعی بیشتر افراد حتی افراد معمولی در زندان به یک تبهکار حرفه ای تبدیل می شوند و بدینترتیب یک سیستم تولید و بازتولید مجرم و به عبارت بهتر نیروی کار مجانی ایجاد شده است&lt;span&gt;.چندان بی ربط هم نیست که &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;تصویب قانون سه بار محکومیت -که به موجب آن پس از سه بار صدور محکومیت در مورد هر فرد، حکم زندان ابد برای وی صادر می شود-مورد استقبال سرمایه داران و بخش های خصوصی شده است،چه اینکه به موجب آن&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;نیاز به ساختن 20 زندان جدید فدرال را مطرح شده است.20 زندانی که طی مزایده ای به بالاترین قیمت به فروش خواهد رسید و پس از آن رئیس زندان می بایست کارگران بی مزدش را برای جبران هزینه خرید و نیز تولید سود آماده کند.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;گزارشات حاکی از آن است که &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;کرایه کردن زندانیان برای بکار واداشتن آنها توسط بخش خصوصی، باعث تشدید انگیزه نسبت به زندانی کردن افراد می شود. زندان ها به این درآمد وابسته می شوند و در نتیجه سهام داران شرکت ها که از طریق کار این کارگران پول می سازند، از مراجع قانونی می خواهند که طول محکومیت ها را افزایش دهند تا نیروی کار افزایش یابد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;این توصیفات آدمی را به یاد،اردوگاه آشویتس می اندازد.مواد خام این کارخانه انسانها بودند و به قول زیگمونت باومن &amp;laquo;به جای کالا مرگ تولید می کردند&amp;raquo;.سیاتگذارانی که درباره ی این قربانیان سرمایه داری لجام گسیخته تصمیم می گیرند،هیچ گونه تماس شخصی با آنها ندارند.در نظر ایشان زندانیان نیروی کار مجانی ای اند که اجتماع آنها را یک خطر و تهدید به حساب می آورد و به هیچ وجه حاضر به پذیرششان نیست،از اینرو ما به آنان لطف می کنیم که در جریان یک فرایند سازنده ی تولیدی به کار می گماریمشان؛هر چند با دستمزد کم یا بدون مزد.زندانیان کارگردر اینجا نه به مثابه انسانی گناهکار که می بایست اصلاح یا تنبیه شوند و به آغوش جامعه بازگردند بل به مثابه شماره هایی ثبت شده در لیست هایی هستند که مورد معامله قرار می گیرند.و کار در اینجا نه به مثابه فراروندی سازنده و نه حتی ابزاری تنبیهی بل به مثابه فرآیندی در هر چه بی تفاوت تر کردن فرد نسبت به سرنوشتش عمل می کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اگر در آشویتس یک یهودی پس از آنکه به میزان مورد نیاز تولید می کرد،راهی کوره های آدم سوزی می شد و زندگی اسف بارش خاتمه می یافت،اینجا زندگی زندانیان کارگر محکومند به زندگی ای سیزیف وار.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;چه کسانی در این صنعت سرمایه گذاری می کنند؟ 37 ایالت، دست کم، کرایه کردن زندانیان را توسط شرکت های خصوصی که کارگاه خود را در داخل زندان ایالتی تاسیس کنند قانونی نموده اند. فهرست این نوع شرکت ها شامل شرکت های نخبه و گل سرسبد شرکت های آمریکائی می شود: آی بی ام، بوئینگ، موتورالا، مایکروسافت، اتی اند تی، وایرلس، تگزاس اینسترومنت، دل، کومپاک، هانی ول، هلوت-پاکارد، نورتل، لوسنت تکنولوژی، تری کوم، اینتل، نورترن تله کام، تی دبلیوا، نوردسترومز، رولون، می سیز، پیرکاردین، تارگت استورز، و شرکت های دیگر، کلیه این شرکت ها از رونقی که زندانی کارگر به کارشان بخشیده به هیجان آمده اند.&lt;br /&gt; فقط از سال 1980 تا 1994 میزان سود این صنعت از 392 میلیون دلار به 31/1 میلیارد دلار افزایش یافت.سود به دست عایدی از کار زندانی به اندازه ای است که یکی از شرکت هایی که در ماکوئیلادورا (یک کارخانه مونتاژ در مکزیک در نزدیک مرز با آمریکا) به تولید اشتغال داشت کارخانه خود را در این نقطه بست و آنرا به زندان ایالتی سان کوئین تن در ایالت کالیفرنیا انتقال داد. در ایالت تگزاس، یک شرکت 150نفر کارگر خود را اخراج کرد و برای استفاده از کار زندانیان کارگر با زندان خصوصی لوکهارت تگزاس وارد قرارداد شد &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;که هم اکنون کنتور برق تولید می کند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;در این میان شاید کار زنان زندانی به سختی مردان نباشد اما از نظر حقوق انسانی چندان تفاوتی با آن ندارد،و حتی درجه ی از خود بیگانگی میان ایشان بسیار بالاتر از مردان است.برای توضیح بیشتر نگاهی کنیم به بند نسوان زندان اوین:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;بنا بر گزارشات فعالان زن،&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; کار در بخش پذیرش بین زندانیان دارای حبس، پرطرفدار است. در سلسله مراتب&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;زندان، نزدیکی به مسئولان زندان، یعنی نزدیکی به هرم قدرت وبرای زنانی که&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;مجبورند سالها در زندان بمانند و یا زیر تیغ قرار دارند، این نزدیکی امید&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;دهنده است. بیشتر کسانی که در بخش پذیرش زندان کار می کنند، زندانیان محکوم به قتل هستند&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;به زندانی&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;در ازای انجام این کارها، تایم تلفن داده می شود. در هر طبقه&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;بند، &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۲&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; تلفن کارتی وجود دارد. صبح تا ظهر، این تایم ها بین اتاق ها تقسیم&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;می شود و هر زندانی حق دارد، حدود &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۱۰&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; دقیقه- این تایم بر اساس تعداد&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;زندانیان در هر اتاق، کم و زیاد می شود- با تلفن صحبت کند. از حدود &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۱&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; بعد&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;از ظهر، تایم تلفن به زندانیانی تعلق دارد که کار می کنند. این تایم ها به&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;دقت محاسبه شده است و معلوم است که هر زندانی از کی و به چه مدت تایم تلفن&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;دارد. هر ربع تایم در زندان &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۱۰۰۰&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt; تومان خرید و فروش می شود.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;چنان که مشاهده می شود،تمام زندانیان از پیش محکوم اند به یک بازی از پیش تعیین شده که از سوی مسئولین زندان طرح ریزی شده است:بازی تلفن.باری اینجا دیگر نیازی به حضور زندان بان و...برای برقراری و ایجاد نظم نیست،زندانیان خود،به کنترل خویش همت می گمارند.به عبارتی ما با یک جامعه خود کنترلی به آن معنی که دلوز به کار می برد مواجه ایم.آنچه که شاید بتوان فروشگاه های زنجیره ای مک دونالد را پیشگام فرمولیزیته کردنش دانست. نسخه ی کنترل به وسیله ی خود یا همان مک دونالیزه شدن(جورج ریتزر). وقتی زندانیان-یا به عبارت صحیح تر قربانیان-خود به بخشی از نظام تبدیل می شوند-مسئول کنترل خویش-مقاومت بسیار بعید می نماید.نمونه ی چنین کنترل گری ای را بارها و بارها می توان در تاریخ سراغ گرفت:از دوره ی اسپارتاکوس تا برده داری در آمریکا؛ولی شاید هیچ کدام به سازمان یافتگی آنچه در آشویتس اتفاق افتاد نبودند.جایی که برخی از یهودیان گمان می کردند با قربانی شدن عده ای از خودشان،بسیاری دیگر از ایشان نجات خواهند یافت و از همین رو به همکاری با دستگاه نازی می پرداختند اما دست آخر خود در فراگردی که به تسریعش کمک می رساندند نابود شدند.زندان نیز تداعی کننده ی آنچان فضایی است: در اینجا هرکس می کوشد کمتر استثمار شود؛و این مرهون بیشتر استثمار شدن دیگری است.قدرت اغواگری و بنده کردن سرمایه داری به قدری قوی است که حتی می تواند زندانی محکوم به مرگ را برای جریان امور خویش به خدمت بگیرد آن هم بی هیچ زور و فشاری!بی دلیل نیست که از زمان رضا شاه تا کنون آنچه موجب برآشفته شدن مسئولین زندان می شده و می شود،تشکیل کمون در درون زندان توسط زندانیان است.چه اینکه به تقویت همدلی و مقاومت در برابر استثمار و زورگویی منجر می شود.از جالب ترین نکاتی که می توان در خصوص کار زندانیان به آن اشاره کرد این است که از نیروی ایشان بیشتر در جهت تولید ابزارآلات نظامی و وسایل مورد نیاز ارتش بهره گرفته می شود.برای مثال در بند نسوان زندان اوین،خیاطی یکی از رایج ترین مشاغل است،که در آن زندانیان با 8 ساعت کار در روز-در ازای 10000 تومان در ماه-به دوختن لباس های نظامی مشغول اند.در آمریکا نیز غالب مهمات نظامی توسط زندانیان تولید می شود تا در سراسر نقاط دنیا ارتش آزادی بخش ایالات متحده بتواند شب و روز در خدمت حفظ حقوق و امنیت بشر باشد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;باری سرمایه داری اگر نمی تواند پرولتاریا را تمام و کمال در خدمت بگیرد و وحشی گری خویش را آشکارا به نمایش بگذارد،در حاشیه این جهان،جایی که کمتر کسی خبری درباره اش می نویسد و این طور جا افتاده که محلی برای نگهداری وهدایت انگلان جامعه است،دست به تشکیل طبقه ای زده است که هر تحلیل و تئوری ای از تبیین شرایط حاکم بر آن و یافتن راهی برای خروج از بن بست ذاتی اش عاجز است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;زندان جامعه ایست که با وجود درکنار هم قرار گرفتن اعضای آن و حتی داشتن منافع مشترک باز هم یک کلیت را بوجود نمی آورد و در بهترین حالت ما شاهده یک جامعه ی ذره ای هستیم.الگوی امروزین حاکم بر نظام آمریکایی زندان ها،همان الگوی اُبِرنِ دهه 1830 است که در لباس پیراسته ی هزاره ی جدید &amp;laquo;بربریتی مدرن&amp;raquo; را می ماند.آن چه الگوی اُبِرن تجویز می کرد عبارت بود از سلول انفرادی در طول شب،کار و غذاخوری به طور دسته جمعی اما تحت قاعده ی سکوت مطلق.باری توجیه کار بی مزد زندانی جبران خسارتیست که او با جرم خویش به بدنه ی جامعه وارد آورده است و البته که باید این طور نشان داده شود که کار او سودی در بر ندارد و صرفا برای اصلاح خود اوست.کار کیفری زندانی خشن،بی قرار و بی فکر را به قطعه ای بدل می سازد که نقش خود را با قاعده مندی تمام ایفا می کند.فوکو در کتاب &amp;laquo;مراقبت و تنبیه،تولد در زندان&amp;raquo; در پاسخ به این سوأل که فایده ی کار کیفری چیست؟می نویسد:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&amp;laquo;فایده ی آن نه سود و بهره و نه حتی آموزش یک مهارت مفید،بلکه ساخت مناسبات قدرت،ساخت یک شکل اقتصادی تو خالی،ساخت یک قالب فرمانبرداری فردی و جفت کردن آن با دستگاه تولید است.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA"&gt;1&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;باری ارتش ذخیره ی بی پایان زندانیان کارگر،اکنون چند سالی می شود که مجلس ترحیم برای طبقه ی کارگر برگذار می کند و در چنین بن بستی اقتصادی،چه می شود کرد؟آیا می توان از زندانیان از خود بیگانه انتظار داشت در اقدامی جسورانه و هماهنگ دست از کار بکشند و اعتصاب کنند؟برای آنان کار کردن و نکردن تا اندازه ای یکی می باشد چرا که کار زندان اساسا از محتوی انسانی خویش خارج شده است و دیگر هیچ تعلقی میان انجام دهنده و کار نمی توان یافت.برای غلبه بر این شگرد سرمایه داری تنها یک خیزش انقلابی از بیرون زندان می تواند راه گشا باشد. نمونه ی تاریخی چنین اقدامی در فرانسه ی دهه ی 1840 یعنی در دوران بحران اقتصادی اتفاق افتاد؛به این نحو که اعتصاب هایی علیه کارگاه های زندان روی داد:هنگامی که دستکش سازی از کارخانه ی شومون کارگاهی را در زندان کلرو سازمان داد،کارگران با اعتراض به اینکه به کار آنان بی حرمتی شده است،کارخانه را اشغال کردند و کارفرما را واداشتند که از طرح اش صرف نظر کند.همچنین مسئله در مطبوعات انعکاس قابل توجهی می یابد.&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang="FA"&gt;2&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span lang="FA"&gt; اگر بر مبنای ایده ی &amp;laquo;کار اجتماعا لازم&amp;raquo; بپذیریم که تنها &amp;laquo;کار مجرد انسانی&amp;raquo;به عنوان کیفیت کار اجتماعا لازم در تولید کالا هاست که ارزش مبادله ی آنها را تعیین می کند،آنگاه در می یابیم که ما در زندان اساسا دیگر با مقوله ای به عنوان &amp;laquo;کار مجرد انسانی&amp;raquo; سر و کار نداریم.زندانیان ماشینی را می مانند به طور تمام وقت در خدمت کارخانه ی زندان اند.در واقع اینجا می توان مسئله را از این زاویه دید که توسعه ی زندان ها و بالطبع افزایش تعداد زندانیان به مثابه ی پیشرفت فنی سرمایه داری خواهد بود که اساسا نتیجه ی تراکم سرمایه است.این پیشرفت فنی مستقیما بر بی کاری در جامعه اثر می گذارد و لذا قدرت خرید افراد جامعه کاهش می یابد و در نتیجه ی تقاضای کل تولید به درجه ی کفایت لازم نمی رسد؛از اینرو سهم سود رو به کاهش می گذارد هرچند به سبب دستمزد فوق العاده ناچیزی که زندانیان بابت کار خود می گیرند طی شدن این فرایند زمان خواهد برد.اما بازهم در نهایت امر آنچه عامل تعیین کننده ی این معادله ی فروپاشی خواهد بود،تنها و تنها خود طبقه ی کارگر و پرولتاریا در معنای وسیع آن شامل کلیه مخالفین نظام سرمایه داری واقعا موجود است.اشغال کارخانه ها و توقف ماشین بدون استراحت تولید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;پی نوشت:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;در ذکر آمارها از مقالات زیر استفاده شده است:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;-زندان های آمریکا مسلخ زندانیان از نادر احمدی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;-سایت &amp;laquo;اخبار روز&amp;raquo;/&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt; چهارشنبه&amp;nbsp; ۱۱ اردیبهشت ۱٣٨۷ -&amp;nbsp; ٣۰ آوریل ۲۰۰٨ &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;1.فوکو،میشل،مراقبت و تنبیه،تولد در زندان،ترجمه:افشین جهاندیده،نیکو سرخوش،نشر نی،چاپ پنجم،ص 302&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;2.همان/ص 298&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kavehina.persianblog.ir/post/48</link>
      <author>کاوه دارالشفاء</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=245987&amp;postID=6893951</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-245987.post-6893951</guid>
      <pubDate>Fri, 20 May 2011 10:24:40 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فرهنگ شهادت</title>
      <description>&lt;p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;درک شهید و کاری که او انجام داده سرمایه ای می خواهد که هرکسی آن را ندارد؛ همانطور که برای فهم فلسفه "لاکان"، "ژیژک" و ... سرمایه ای باید داشت؛ همانطور که برای دیدن فیلم های "لینچ" و خواندن کتابهای "کلیما" و ... .&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;از قول دوستی شنیدم که : &lt;em&gt;"روزی به بهشت زهرا رفته بودم و بی اعتقاد به قبرها و مردگان داخل آن و کاری که کرده بودند، در قطعه ی شهدای جنگ قدم میزدم و گاه و بیگاه با خانواده هایی مواجه می شدم که بر سر مزار بستگانشان جمع شده بودند. تا آنکه رسیدم به جایی که باید علف و گیاهانی که در سر راهم قرار داشتند را کنار میزدم تا رد شوم و وقتی که این کار را کردم سر جایم میخکوب شدم: دشتی دیدم با نزدیک به هزار قبر سفید که رویشان نوشته شده بود: &amp;laquo;شهید گمنام&amp;raquo;.&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span lang="FA"&gt;توان تکان خوردن نداشتم؛ یعنی کسانی که در این قبرها خوابیده اند کی اند؟! برای یک لحظه شهدای کربلا، شهدای جنگ و شهدای جنبش سبز از مقابل چشمانم رد شدند؛ احساس کردم این شهدا به مثابه ی دانه های یک تسبیح اند که یک نخ واحد از آنها رد شده، برای یک آرمان شهید شده اند، در راستای ایمان، اعتقاد و باوری از جانشان گذشته اند که آرمان هر انسانی می تواند باشد. حس کردم من مسئولم، تعهدی به گردن دارم و بر آنم که نمایشگاهی با عنوان &amp;laquo;شهادت&amp;raquo; برپا کنم. ..."&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;با خود به فکر فرو رفتم که شهادت در فرهنگهای دیگر هم هست؟ آیا شهید با تعریف و تقدسی که در فرهنگ ما هست در جای دیگری از جهان هم هست؟ و دیدم که ... نه! شهید و شهادت مفاهیمی هستند که جز در ایران به معنایی که خواهم شکافت یافت نمی شوند.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;این فرهنگ و حتی به گمان دوستی "الهیات شهادت" را می توان با واژگان امروز دنیای فلسفه شرح داد و از آن کلام برای شرح و بسطش استفاده نمود اما باید توجه کرد که این مفاهیم خودی اند و مربوط به فرهنگی می شوند که خود، واژگان خاص خودش را برای این شرح دارد. و از همین رو من نیز از همین اصل پیروی می کنم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;نخست تعریف شهید را از زبان شریعتی بخوانیم :&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;em&gt;"شهید در لغت، به معنای حاضر، ناظر، به معنای گواه و گواهی&amp;zwnj;دهنده و خبر&amp;zwnj;دهنده راستین و امین و همچنین به معنی آگاه و نیز به معنی محسوس و مشهود، کسی که همه چشم&amp;rlm;ها به او است و بالاخره به معنی نمونه، الگو و سرمشق است."&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;به این اعتبار، شهید همانطور که شریعتی می گوید کسی است که خبر دهنده ی راستین است، فردی است که مورد توجه واقع می شود به اعتبار کار بزرگی که می کند و به همین اعتبار برای دیگرانی که او را می بینند بدل به سرمشق می شود. شهید، گواهی دهنده به واقعه ای بزرگ است که در آن وارد می شود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p class="MsoNormal" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;شریعتی باز در جای دیگری می گوید:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span lang="FA"&gt;"شهید، قلب تاریخ است؛ هم&amp;zwnj;چنان که قلب به رگ&amp;zwnj;های خشک اندام، خون، حیات و زندگی می&amp;rlm;دهد، جامعه&amp;rlm;ای که رو به مردن می&amp;rlm;رود، جامعه&amp;rlm;ای که فرزندانش ایمان خویش را به خویش&amp;zwnj; از دست داده&amp;rlm;اند و جامعه&amp;rlm;ای که به مرگ تدریجی گرفتار است، جامعه&amp;rlm;ای که تسلیم را تمکین کرده است، جامعه&amp;rlm;ای که احساس مسوولیت را از یاد برده است و جامعه&amp;rlm;ای که اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است و تاریخی که از حیات و جنبش و حرکت و زایش بازمانده است؛ شهید همچون قلبی، به اندام&amp;rlm;های خشک مرده بی&amp;rlm;رمق این جامعه، خون خویش را می&amp;rlm;رساند و بزرگترین معجزه شهادتش این است که به یک نسل، ایمان جدید به خویشتن را می&amp;rlm;بخشد&lt;/span&gt;&lt;span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;span&gt;&lt;em&gt; &lt;/em&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;em&gt;شهید حاضر است و همیشه جاوید؛ کی غایب است؟"&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;بیائید نگاهی به شهدای دشت کربلا بیاندازیم. غیر از این بود که شهدای کربلا با علم به شهادتشان و با علم به انبوه سپاه دشمن و با علم به شکستشان در جنگ وارد کارزار می شوند؟ بیائید دقیق تر به واقعه ی کربلا بنگریم: حسین از سوی کوفیان دعوت می شود و به جانبشان رهسپار می گردد و ناگهان با خیانت ایشان روبرو میگرددف ولی باز به پیشروی ادامه می دهد! این جنون است و نیست؛ این پتکی است که حسین بر سر تاریخ فرود می آرد و به فجیع ترین وضع جان خود را می بازد. بنگریم به رای شریعتی در باب حسین:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;em&gt;"... امام حسین &amp;rlm;علیه&amp;zwnj;السلام یک شهید است که حتا پیش از کشته شدن خویش به شهادت رسیده است؛ نه در گودی قتلگاه، بلکه در درون خانه خویش، از آن لحظه که به دعوت ولید - حاکم مدینه - که از او بیعت مطالبه می&amp;rlm;کرد، &amp;laquo;نه&amp;raquo; گفت، این، &amp;laquo;نه&amp;raquo; طرد و نفی چیزی بود که در قبال آن، شهادت انتخاب شده است و از آن لحظه، حسین شهید است. ..."&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;آری، حسین می دانست که به کجا می رود و چه در انتظارش است و دارد چه می کند. حسین، شهیدی است که چشم در چشم تاریخ و مردمانش پیامی را مخابره می کند که کمترین محتوای آن "آزادگی" است. در همان تاریخ عرب، شهدای دیگری همچون یاسر و سمیه (شهدای صدر اسلام و پدر و مادر عمار)، حمزه &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&amp;ndash;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;عموی پیامبر- علی، مالک اشتر را هم داریم؛ اما این شهادت و کاری که حسین می کند خارج از ظرف زمان و مکان است چراکه او جهادی را علنی می کند که در آن کاروانی او را همراهی می کنند، شهری او را فرا می خواند، و حکومت در دست فرمانروایانی است که تمام قدرت نظامی را دست دارند. پیروزی در این نبرد در شکستی نهفته است که در کل حاصل می شود و این برخلاف پیروزی ای است که در آن سپاهِ شهید آن را بدست می آورد (حمزه). به عبارتی بهتر، در شهادت حسینی، شهید می داند که پیامش را از طریق شهادتش به مخاطب می رساند اما در شهادت حمزوی، شهید رسالتش را در مجاهدت و مبارزه بر علیه دشمن می داند و این ها بسته به بستر زمانی است که شهید در آن قرار دارد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;حسین فریاد می کشد که :"هل من ناصر ینصرنی؟" و او خوب می داند که کسی نیست که یاریش کند! و او این فریاد را پس از قتل عام یارانش سر می دهد و بهتر از تمام کسانی که مخاطبش هستند می داند که ایشان قدمی به پیش نخواهند گذاشت (البته بگذریم از مواردی که به تعداد انگشتان دست هم در آن سپاه چند هزار نفری نمی رسند) و همین است که حسین شهادت را از قالب تکراری خود به وسعتی می رساند که تا انتهای تاریخ اثرش جاودانه خواهد بود. حسین این سوال را از مردم در صحنه نمی کند، او این سوال را از کوفیان می کند که کیلومترها با او فاصله دارند، او این سوال را از علویانی می پرسد که در نجف و شام و کوفه و بصره در کنجی خزیده اند، او این سوال را از تاریخ میکند! حسین در میانه ی میدان شهادت کاری شگرف می کند: او از خودش پیش می رود و امامتش را بر پایه ی مرگ بنا می کند، حسین فریاد مردمی را سر می دهد که تاریخ را به اندازه ی سنش زجر کشیده اند و رنج برده اند و با آن خو گرفته و پذیرایش شده اند، این درد را، این الم را سالهاست که بدوش می کشند و آن را بخشی از زندگی زجرآور خود می دانند! آری حسین، فرای زمان، فرای مکان، فرای انسانیست، فرای تاریخ سوال می کند، و سوالش را بی جواب می گذارد، چرا که می داند کسی که ناصر او باشد در این دشت خون، کسانی هستند که جانشان را فدا کرده اند و اینک او با دانستن این امر و علم به تنهاییش این فریاد را سر می دهد و خوب می داند که نه از سپاه دشمن یاری بسویش خواهد شتافت و نه مختار که در راه کوفه است و نه کوفیان و نه هیچکس. او خدایش را می شناسد، او می داند که خدایش هیچ کمکی برایش نخواهد فرستاد، حسین از خدا نامید شده، او از خدایی که به قهاری و قادری میشناسیمش انتظاری برای نجات جانش ندارد، چون می داند در برهه هایی از تاریخ حتی خدا هم یارای نگاه کردن به فجایع را ندارد چه رسد به کمک! او خدا را پس می زند و بشر را مخاطب خود می گرداند و از او آرام و سنگین می پرسد: "هل من ناصر ینصرنی؟". حسین فرهنگ شهادت را آنچنان بسط می دهد که پس از وی شهادت را می توان با عمل او سنجید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;شهدای جنگ هشت ساله ی عراق هم در مواجه با امری جبری انتخاب می کنند که شهادت را به عنوان یکی از احتمالات پیش روی زندگیشان داشته باشند و با این علم به جبهه رفتند و جنگیدند و دیگر فرقی نمی کند که آیا ایشان شهید شدند یا جانباز یا ... . آنها عمل شهادت را انجام دادند و شهید تاریخ هستند، شهیدانی که در میان ما زندگی می کنند و گمنام اند. شهدایی که به شکل راننده ی تاکسی، کارمند بانک، کارگر معدن، بقال، معلم و ... می شناسیمشان.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;شهدای جنگ ایران و عراق برعکس حسین و کربلا فراموش شدند چون ما می خواستیم با صلح زندگی کنیم، می خواستیم به تاریخ نگاه کنیم و حسین را به یاد بیاوریم که مرده و هفت تا کفن پوسونده و خیالمون رو راحت کرده که نیست و ما حاضریم داوطلبانه سالی ده روز به یادش مراسم بگیریم، نمیخواستیم &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;آرش و کامبیز و علی و ابی و اسی و زهره و ... بیاد بیاریم که یا روی ویلچر نشستند و به ما زل می زنند یا یه پا و دست ندارند و مجبوریم توی اتوبوس از سر جامون پاشیم و بهشون تعارف کنیم یا همش سرفه میکنند و هوا رو آلوده می کنند یا غشی اند و حال حمله بهشون دست میده و اتوبوس رو میذارن روی سرشون و کف سفید از دهنشون خارج میشه و حالمون رو بد میکنند!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;شهدای زنده چه بدرد میخوردن وقتی نبودن و ندیدن چطور ما زجر کشیدیم و بدبختی کشیدیم و حالا باید واسه اونا عزاداریم بکنیم و از هزارتا چیزمونم بزنیم که مبادا بهشون بی احترامی بشه و بالاخره به اینجا می رسیم که مگه من و ما گفتیم برید جبهه، خودتون رفتید، خودتون کردید، حالا از ما طلبکارید؟! البته این کلیشه خیلی وقته که رنگ باخته و ازون طرف هم کلی به نام شهدای زنده و مرده کثافتکاری شد اما این وضعیت رو برای اونایی که نخوردن و نبردن و رفتند که وطنشون رو از دست بیگانه حفظ کنند، رفتند تا ناموس ملت رو از تجاوز حفظ کنند، رفتند چون اهواز رو بخشی از خاک ایران می دونستند، رفتند تا نشون بدن ناسیونالیسیم هنوز هست عوض نمیکنه، این وضعیت رو برای اونا بهتر نمیکنه. و این همون بهایی است که شاید شهدای زنده باید بدن تا دم مرگ، که یادشون باشه شهید همیشه شهیده حتی اگه زنده باشه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;فرهنگ شهادت رو باید وقتی بیاد آورد که در خیابان و جلوی باتوم و اسلحه و اشک آور سینه سپر می کنیم و شعار "مرگ بر دیکتاتور" سر میدهیم. فرهنگ شهادت در جایی شکل میگیره که بالغ بر 850 نفر در دوماه کشته میشن و باز اعتراض بقوت خودش و حتی شدیدتر پابرجاست، فرهنگ شهادت رو باید در میان فرهنگی جست که جز مصرف گرایی چیز دیگه ای از&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;کاپیتالیسم بهش نرسیده و با این وجود، با وجود سالها مصرف گرایی و فربه شدن هنوز میتونه در لحظه ی ناب رخداد اعتراض رو بشناسه و بلند فریاد بکشه: "الشعب یرید اسقاط النظام". فرهنگ شهادت رو باید نزد مردمی فرا گرفت که خیلی عادی زندگیشان را میکنند، روزمرگیشان را میکنند، در لاک کاهلی خود فرو میروند و بعد ناگهان از گوشه ای در لحظه ای که معلوم نیست سر بر می آورند و دیکتاتور را وحشت زده و شوکه می کنند. فرهنگ شهادت را باید نزد اینان آموخت که نه دوره های نظامی دیده اند، نه اسلحه بدست گرفتنه اند، نه درجه دارند، بلکه چیزی به نام شرف دارند و قدرتی به نام عشق و اسلحه ای به نام ایمان و هدفی بنام امید که با آن قادرند با دست خالی، بی کلام به خیابان بروند و توهین بشنوند، تحقیر شوند، دستگیر شوند، مورد تجاوز قرار گیرند، زندانی شوند، بازجویی شوند، سالها در سلول انفرادی بمانند، تیر بخورند، زخمی شوند، کشته شوند ولی باز به خیابان بیایند و فریاد سر دهند : "یا مرگ یا آزادی".&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kavehina.persianblog.ir/post/47</link>
      <author>کاوه دارالشفاء</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=245987&amp;postID=6849489</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-245987.post-6849489</guid>
      <pubDate>Sat, 14 May 2011 14:37:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>گذری از انقلاب تا روزمره گی یا چطور شد یادمون رفت؟!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یکی از بچه ها یه جوکی تعریف میکرد که خالی از شنیدن و نیز بررسی هم نیست؛ میگفت سال هشتاد و هشت مردم فریاد می کشیدند "رای من کجاست؟"، سال هشتاد و نه فریاد می کشیدند "اونی&amp;nbsp; که من بهش رای دادم کجاست؟"، سال نود فریاد می کشن: "من کیم؟ اینجا کجاست؟ کیه؟! کیه؟!".&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;حالا در همون سال نودی هستیم که حتی خودمونم نمیشناسیم و مثل یکی از شخصیتهای سریالهای مهران مدیری فریاد می کشیم :کیه؟! کیه؟! این جوک که طعنه ایست به روزگار ما بحق نشان دهنده ی بخشی از جامعه نیز هست که در آن بی تفاوتی اگر نگوئیم، فراموشی گریبانگیر همه ما شده است. فراموشی ای که سال هشتاد و هشت را با آن شعارهای ساختارشکن، آن حضور میلیونی، آن خواست برای تغییر، آن فریادهای از ته دل بالکل از یاد برده و یا آنرا مال زمانی دور میداند و یا آن دوره را دوره ای از سر خوشی یا جنون تفسیر می کند! اما آیا براستی اگر آن خروش را محصول غافل شدن نیروهای دولتی یا شوکی که از واکنش به نتایج انتخابات بود میدانیم پس براستی آیا می توان باز آن خاطره را تکرار کرد؟! در تفسیر اینانی که جنبش را حباب کاذب می دانند جواب "نه" می باشد. اما آیا براستی ما حباب کاذب بودیم؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سال هشتادوهشت سالی هزینه زا بود، سالی که هر لحظه منتظر یک راهپیمایی اعتراض آمیز بودیم، سالی که درس و کار و دانشگاه و کارخانه و اداره، همه و همه بی معنی بودیم و آنچه معنی داشت حضور در خیابان بود. خیابانی که از آن ما بود که رایمان را دزدیده بودند، و در مقابل فقط با چهره های سرخ و خجول مامورانشان مواجه بودیم که درخواست می کردند به خانه هایمان برویم! سالی که برایمان فرقی نداشت که دنیا چطور بهمان نگاه میکند، سالی که نمی دانستیم پیروز می شویم یا شکست می خوریم، سالی که خون جلوی چشمانمان را گرفته بود، سالی که سهراب و ندا و امیر و خیلی های دیگه جلوی چشمامون پرپر شدند، سالی که خشونت در نظام سی ساله ی جمهوری اسلامی به اوج رسیده بود، سالی که بازجوها بهمون می گفتند "وطن فروش"، "اجنبی"، "غارتگر"، "دزد"، "بی دین"،... سالی که توی زندان رفتن یه افتخار برای هر عضو جنبشی بود، سالی که هر شب جلوی زندان پر بود از آدمهای آزاده ای که تا دیروقت منتظر آزادی بودند، سالی که رای اولی ها خیلی بیشتر از اونی بود که حتی خودمون انتظارش رو داشتیم، سالی که بدون خواهر، برادر، مادر، پدر، دوست، رفیق سر بر بالش گذاشتیم و خوابمون نبرد، سالی که اولش رایمون رو میخواستیم، بعدش نمیدونستیم چی میخوایم و همین مارو به اینجا کشوند که الان خودمونم از یادمون رفتیم! سال هشتادوهشت سالی بود، سالی، سالی... .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سال هشتادونه اما در مقابل دیدگانمون چنان آغاز شد که رییس جمهور امریکا برامون پیغام بشارت و تبریک بهار آزادی رو فرستاد، سالی که تورمش زیاد شد، یارانه هاش هدفمند شد، کلی وزارتخونه و سازمان ادغام شد، کلی حزب و ارگان تعطیل شد، کلی آدم دستگیر شد، کلی آدم فرار کرد، بیانیه ها کم شد، رهبرامون دستگیر شدند و این شد که برامون نون شب واجبتر از اونچه که بسرمون آوردند شد! سالی که سال قبلش از یادمون رفت، سالی که انتقام و مبارزه بی معنی شد، سالی که نه اول ماه می معنی داشت، نه کشته شدن کارگران ایران خودرو، نه تظاهرات کارگران پارسیلان، نه دستگیری رهبران! سال هشتادونه در حالی به پایانش نزدیک شد که در سه راهپیمایی آخر سال باز همون شعارهای پارسال و حتی تندتر و بدتر خطاب به رهبر داده شد و معلوم نبود چه کسی رهبری این راهپیمایی ها رو در دست داره و برنامه برای حضور خیابونی چیه، شعارها چیه، مسیر چرا همونیه که هزار بار گذاشته شده و به شکست انجامیده، چرا مردم پایین شهر و طبقه ی محروم شرکت نمی کنند و هزار چرای دیگه که بی جواب موند و بقول ماموران امنیتی و دولتی مردم واسه خرید عیدشون بیرون اومده بودند نه واسه راهپیمایی اعتراضی! سال هشتاد و نه وقتی تموم شد که سی و چند روز بود که رهبرانمون رو دستگیر کرده بودند و در این مدت ما خرید عید می کردیم و به فکر عیدی دادن و گرفتن بودیم و منتظر تحولات اقتصادی که بتونیم میوه و آجیل و شیرینی عیدمون رو بخریم و ببینیم کجا بازار ارزونه و حقوقها رو کی میدن و ... سال هشتادونه سالی بود، سالی، سالی، سالی... .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این هم از سال نود که "جهاد اقتصادی" باید بکنیم و بیکاری رو ریشه کن کنیم، ولی وزیر اطلاعاتش مستعفی میشه و دعوا بین رئیس دولت و رهبر بالا میگیره، همه به همه چی میخندن، روزنامه ی "هفت صبح" بیرون میاد با بیست و چهار صفحه ی تمام رنگی با قیمت دویست تومن و کلی اصلاح طلبی که توی روزنامه های دوم خردادی و شرق و اعتماد ملی و غیره قلم میزدن با توجیه کار فرهنگی و ریشه ای میرن توش و کار میکنن و ما بخودمون میگیم هم روزنامه ارزونیه، هم کلی مطلب فرهنگی بهداشتی داره هم از دغدغه های روزمره خلاصمون میکنه هم شرق و روزگار به اندازه ی کافی بدردبخور نیستند، همینم که دلمون یه کم اخبار و مطالب غیر سیاسی-تحلیلی میخواد،سالی که بنزین گرون میشه، نون گرون میشه، گوشت گرون میشه، لبنیات گرون میشه، میگن پیاز گرون نمیشه اما اونم میشه، موتورسوارهای مسافربر زیاد میشه، کرایه های تاکسیها گرون میشه، بیکار زیاد میشه، دغدغه های زندگی و زنده موندن کم میشه، آدمها بی تفاوت میشن، رسانه ها روزمره میشن، خبر عروسی پسر پرنسس دیانای خدابیامرز سرتیتر تمام اخبار شبکه های سیاسی میشه، و اینجوری میشه که کم کم از یاد خودمون هم میریم و میگیم گور بابای سیاست بی پدر و مادر، تف تو روی من اگه بیرون باز خبری شد برم قاطی جمعیت، گور بابای انقلاب و رایم و رهبراش و جنبش سبزشم کرده، و همینطور میشه که عین قورباغه ای که توی آب قابلمه ی روی اجاق کم کم و بدون اینکه بفهمه پخته میشه، ما هم یواش یواش حافظه مون رو از دست میدیم... .&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kavehina.persianblog.ir/post/46</link>
      <author>کاوه دارالشفاء</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=245987&amp;postID=6751026</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-245987.post-6751026</guid>
      <pubDate>Fri, 29 Apr 2011 08:10:58 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>زندگی خاکستری بشری</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span&gt;اگر فکر کنی که دیگه نمیخوای آدم قبلی باشی،&amp;nbsp;&lt;/span&gt;اگر بخوای تکرار رو به معنی تبدیل کنی، اگر دوستی رو به عشق، تمسخر رو به خنده و هق هق رو به گریه ترجیح بدی، اگر ... .&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خیلی میشه نوشت اگر ... و تو میدونی که معنیشون چیه: یک شیوه ی دیگه زندگی کردن، یه طور دیگه بودن. آیا حاضری رخداد تلقیشون کنی و بهشون وفادار بمونی؟ آیا پذیرش روزمره گی اجازه ی عصیان رو بهت میده؟ آیا میخوای یک آنارشیست باشی تا مزه ی تغییر رو بچشی و زندگی آرومت رو تبدیل به مبارزه کنی؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span&gt;
&lt;div&gt;من می تونم روش زندگیم رو عوض کنم و تبدیل به یه آدم دیگه بشم که حتی خودمم خودم رو نشناسم! اما آیا این همونیه که من میخوام؟ و جوابم روشنه: نه. من میخوام که دوست بدارم و دوست داشته بشم، میخوام با مردم زندگی کنم، میخوام لذتهای مردم رو تجربه کنم، میخوام مثل اونا زندگی کنم و بمیرم. اما این بعضی جاها دست و بالم رو میبنده و نمیذاره اونی که دوست دارم باشم رو باشم؛ یه جاهایی لازم دارم که فرق کنم با اونها، میونشون نباشم و از بیرون و بالا نگاهشون کنم تا خطاهاشون رو ببینم و خودم رو وسطشون بی محابا نندازم؛ دلم میخواد خیلی وقتها قدرت تنها زندگی کردن رو داشتم، دلم میخواست به عنوان کسی که هیچ وابستگی ای نداره تا هرجا که میخواستم میرفتم و هرکاری رو بدون دغدغه و ترس انجام میدادم ولی دست و پام گیره چون انسانم و دارای نیاز با بدنی که هرآن محتاج یه چیزیه: غذا، استراحت، فعالیت، نوازش، ضربه، ... و ازون بدتر ذهنی که هم بدن رو تربیت میکنه و هم خودش رو که چطور وابستگی ایجاد کنه؛ دلم میخواد آغوشم رو باز می کردم و اونایی که ازشون بدم میومد رو بغل میکردم و میبخشیدم، اونایی که باهاشون دشمنی دارم، اونایی که با من دشمنی دارن، اونایی که بی تفاوتند رو میبخشیدم و نشون میدادم هنوز سجایای اخلاقی همچون گذشت و وفاداری و تحمل و پذیرش کارکردی مضاعف نسبت به بدن و نیازهاش دارند. اما در این جامعه ی درنده خو و بی تفاوت و دشمن پرور چنان گیر کردم که تو گویی من هم یکی از اعضاشم: مثل یکی از شخصیتهای شهر فیلم داگویل. یکی از اون آدمهایی که چاره ای ندارند که بدخو و بدطینت و پست نباشند: این اقتضای شهروندیه! جامعه سوای وضعیتی که جامعه رو بوجود آورده دارای چه ماهیتیه؟ یعنی اگر دولت و قدرتش بر سر جامعه وجود نداشتند آیا می تونستیم ادعا کنیم که مردم جدا ازینی که میبینیمشون بودند؟ آیا میشه بدون قانون، جامعه رو بستری برای پروراندن نیکوکاری و گذشت و وفای به عهد و پذیرش دونست؟ ..................................... وقتی خوب فکر میکنم میبینم این سوالها همگی خطا هستند: چرا که ماهیت ملت بصورت ناخودآگاه برای در ایمن بودن نیاز به یکسری رفتار و اخلاق داره که اونو تبدیل به جامعه میکنه: نگاه کنید به دسته های گاو و گوسفند که در برابر خطر گرگ چطور عمل میکنه، نگاه کنید به دسته ی حیوانات گیاهخواری چون آهو و گوزن و گورخر و بوفالو که در برابر درنده خویی چگونه عمل میکنند و چطور ناگزیر برخی از اونها در حملات وحشیان کشته و اسیر می شوند. تفاوت جامعه ی بشری با اونها در اینه که تدبیر برای برخورد چیده میشه و این تدبیر که از شعور ناشی شده اسمش قانونه. حالا اگر این قانون، وسیله ی ابتدایی دفاع و حمله، وجود نداشته باشه چیز دیگه ای میتونه کارکردی مثل اون یا قویتیر از اون داشته باشه؟&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;از بحث دور شدم. میخواستم به اینجا برسم که میتونیم بدون تنفر زندگی کنیم؟ میتونیم بدون خشم دوست داشته باشیم؟ بدون تعصب زندگی کنیم؟ نه! ما به این ابزار برای کنترل زیاد شدن خوبیها و آزادیها نیاز داریم، چرا که ما موجودی هستیم دربند و نه آزاد، برخلاف اونچه که گفته میشه که بشر موجودیست آزاد. بشر موجودیتی آزادگونه داره، اون میتونه آزاد باشه ولی نمیتونه آزاد بیاندیشه: چرا که ذهن او محصور در کالبدیه که اون کالبد بسیار شکننده و ترد و نیازمنده؛ پس ذهن هرچه هم که آزاده باشه، نمیتونه کارکرد خودش رو بصورت کامل داشته باشه و مجبوره که در زندان تن خودش رو با شرایط وفق بده: مثل زندانیانی که محروم از آزادیهای شهروندی هستند. آیا تو میتونی بین شیوه ی زندگی اصولگرایانه ی نادر و شیوه ی کاربردی سیمین حد وسطی قائل بشی؟ آیا میتونی دوست دختر/پسر یا زن/شوهر سابقت رو به عنوان یک دوست معمولی در نظر بگیری؟ آیا میتونی هویت مردانه/زنانه&amp;nbsp;ی خودت رو در کنار هویت زنانه/مردانه ات&amp;nbsp;نشون بدی؟ آیا وقتی که ازدواج کردی میتونی قبول کنی که همجنس بازها هم در جامعه صاحب حق و حقوقی باشند که تو هستی؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;جواب دادن به این سوالها از منظر فردی، جامعه شناختی نیازمنده تحقیق و بررسی و امکان سنجیه و نمیشه درجا بهشون جواب داد، اما میشه این سوالات رو مقابل روزمره گی و اعتقاداتی که قبولشون داریم و باهاشون زندگی میکنیم بذاریم و اگه جوابی نداریم براشون، لااقل فکر کنیم یه وجه دیگه ای هم وجود داره که میتونستیم انتخابش کنیم و اگر نکردیم واسه اینه که ...&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kavehina.persianblog.ir/post/45</link>
      <author>کاوه دارالشفاء</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=245987&amp;postID=6712314</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-245987.post-6712314</guid>
      <pubDate>Fri, 22 Apr 2011 16:46:24 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>‫مدلی ساده برای تحلیل اقتصاد ایران در دولت دهم‬</title>
      <description>&lt;p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;می&amp;zwnj;توان ویژگی&amp;zwnj;های اقتصادی دولت دهم را اینگونه خلاصه کرد&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;‫-&amp;nbsp;اتکای بیش از پیش دولت به درآمدهای نفتی&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;‫-&amp;nbsp;رکود تولید داخلی‬&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;‫-&amp;nbsp;پرداخت وام&amp;zwnj;ها و تسهیلات کم بهره و سهل&amp;zwnj;گیرانه به بخش های روستایی و حاشیه شهرها‬&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;‫-&amp;nbsp;واردات بی رویه کالاهای مصرفی از چین‬&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;‫-&amp;nbsp;گسترش نقش انحصاری سپاه در اقتصاد‬&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;‫-&amp;nbsp;ثابت نگه داشتن دستوری نرخ ارز‬&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;‫-&amp;nbsp;حذف یارانه حامل&amp;zwnj;های انرژی‬ ‬ ‬&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;‫سوال این است که چنین سیستمی چگونه به بقای خود ادامه داده و می&amp;zwnj;دهد؟ چگونه رضایتمندی‬&amp;nbsp;شهروندان را جلب می&amp;zwnj;کند؟ و نهایتا نقاط ضعف و بحران خیز آن کجاست؟‬&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;‫با یک مدل ساده می&amp;zwnj;توان این سیستم را تحلیل کرد:‬&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;‫دولت کمک&amp;zwnj;های مالی دست و دلبازانه&amp;zwnj;ای را به بخش روستایی و حاشیه شهری ارائه می&amp;zwnj;دهد.&amp;nbsp;این‬&amp;nbsp;‫کمک&amp;zwnj;ها در قالب و&amp;zwnj;&amp;zwnj;ا&amp;zwnj;&amp;zwnj;م&amp;zwnj;های روستایی کم بهره، بیمه سهل&amp;zwnj;گیرانه زمین&amp;zwnj;های کشاورزی، وام&amp;zwnj;های بازسازی‬&amp;nbsp;‫خانه&amp;zwnj;های روستایی، سود سهام عدالت، یارانه نقدی و&amp;hellip;&amp;nbsp;ارائه می&amp;zwnj;شود.&amp;nbsp;این کمک&amp;zwnj;ها به خودی خود‬&amp;nbsp;‫سطحی از رضایت&amp;zwnj;مندی را برای این بخش از جامعه ایجاد می&amp;zwnj;کند و در عین حال آنها را بیش از‬&amp;nbsp;‫پیش به اعانه&amp;zwnj;های دولتی وابسته می&amp;zwnj;سازد.&amp;nbsp;اما منبع این حاتم بخشی&amp;zwnj;ها چیست؟ به گفته‬&amp;nbsp;‫کارشناسان در ۶ سال دولت احمدی نژاد به اندازه ۴ برابر تاریخ ریال اسکناس چاپ شده است.&amp;nbsp;‫بنابرین پول&amp;zwnj;های پرداختی در قالب تسهیلات، عمدتاً بی&amp;zwnj;پشتوانه است.&amp;nbsp;در شرایط اقتصادی عادی‬&amp;nbsp;‫چنین سیاستی از یک طرف باعث تورم نجومی می&amp;zwnj;شد)&amp;nbsp;چرا که حجم پول در گردش نسبت به حجم‬&amp;nbsp;‫کالاهای در گردش افزایش می&amp;zwnj;یافت&amp;nbsp;(و از طرف دیگر باعث کاهش شدید ارزش پول ملی در برابر‬&amp;nbsp;‫ارزهای خارجی می&amp;zwnj;شد.&amp;nbsp;اما در ایران چنین اتفاقی نیفتاده است.&amp;nbsp;دولت از یک سو با واردات بی‬ ‫رویه کالاهای ارزان از چین و دیگر کشورها حجم کالای در گردش را افزایش می&amp;zwnj;دهد و اثرات‬&amp;nbsp;‫تورمی را خنثی می&amp;zwnj;کند.&amp;nbsp;از طرف دیگر با ثابت نگاه داشتن دستوری قیمت ارز، ارزش ظاهری پول‬&amp;nbsp;‫ملی را حفظ می&amp;zwnj;کند.&amp;nbsp;نتیجه چنین سیاستی بی&amp;zwnj;صرفه شدن تولید داخلی و سود سرشار‬‫واردکنندگان کالاهای مصرفی است.&amp;nbsp;به عبارتی سیاست احمدی&amp;zwnj;نژادی سرمایه&amp;zwnj;داری سوداگر و‬&amp;nbsp;‫دلال را به ضرر سرمایه&amp;zwnj;داری صنعتی تقویت می&amp;zwnj;کند.&amp;nbsp;با توجه به قدرت اقتصادی سپاه در دولت‬&amp;nbsp;‫احمدی&amp;zwnj;نژاد و در دست داشتن امکانات انحصاری و فراقانونی این نهاد برای تجارت&amp;nbsp;(از جمله‬&amp;nbsp;‫اسکله&amp;zwnj;های متعدد در بنادر خلیج فارس)&amp;nbsp;به نظر می&amp;zwnj;رسد که این نهاد نظامی در دولت نهم و دهم‬&amp;nbsp;‫در قامت یک سرمایه&amp;zwnj;دار عظیم و انحصاری سوادگر، در برابر بخش سنتی سرمایه&amp;zwnj;دار دلال،‬ظاهر شده است&amp;nbsp;.‬ ‬&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;‫بدین ترتیب سوخت و ساز اقتصادی تحت لوای دولت دهم را می&amp;zwnj;توان این&amp;zwnj;گونه تصویر کرد:&amp;nbsp;دولت‬&amp;nbsp;‫با فروش نفت به دلارهای نفتی دسترسی پیدا می&amp;zwnj;کند.&amp;nbsp;این دلارها در اختیار سپاه و نهادهای‬&amp;nbsp;‫وابسته به آن قرار می&amp;zwnj;گیرد و صرف واردات کالاهای ارزان از چین می&amp;zwnj;شود.&amp;nbsp;از طرف دیگر دولت‬&amp;nbsp;‫دست به انتشار ریال می&amp;zwnj;زند و آن را با دست و دل&amp;zwnj;بازی در اختیار بدنه جامعه قرار می&amp;zwnj;دهد.‬&amp;nbsp;‫دریافت کنندگان ریال آ&amp;zwnj;ن&amp;zwnj;را به سپاه می&amp;zwnj;پردارند و در عوض کالاهای وارداتی را دریافت و مصرف‬&amp;nbsp;‫می&amp;zwnj;کنند.&amp;nbsp;در این میان از یک طرف دلارهای نفتی سپاه به ریال تبدیل می&amp;zwnj;شود و از طرف دیگر با‬&amp;nbsp;‫پایین نگه داشتن مصنوعی قیمت دلار، واردات به صرفه باقی می&amp;zwnj;ماند و عملاً به صنایع چینی،‬&amp;nbsp;‫یارانه نفتی پرداخت می&amp;zwnj;شود و بازار فروش آنها تضمین می&amp;zwnj;شود.‬&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;‫تبعات بلند مدت چنین ساختاری واضح است:&amp;nbsp;نابودی تولید ملی در اثر واردات و در نتیجه افزایش‬&amp;nbsp;‫روز افزون بیکاری، صرف شدن دلارهای نفی برای کالاهای مصرفی، و وابسته شدن بیش از‬پیش اقتصاد به تولید و صدور نفت و گاز.&amp;nbsp;این ساختار چرخه معیوبی را ایجاد می&amp;zwnj;کند که در آن‬&amp;nbsp;هر روز به تعداد بیکاران و نیازمندان بالفعل کمک&amp;zwnj;های نقدی دولت اضافه می&amp;zwnj;شود، در نتیجه دولت‬‫به پخش بیشتر پول به شکل&amp;zwnj;های مختلف در میان این قشر اقدام می&amp;zwnj;کند، برای خنثی&amp;zwnj;سازی تورم‬&amp;nbsp;‫کالای بیشتری وارد می&amp;zwnj;کند، در نتیجه سرمایه&amp;zwnj;داری انحصاری سوداگر&amp;nbsp;(عمدتاً سپاه)&amp;nbsp;تقویت می&amp;zwnj;‫شود و بخش بیشتری از درآمد نفتی صرف واردات&amp;nbsp;(به جای سرمایه&amp;zwnj;گذاری زیربنایی)&amp;nbsp;می&amp;zwnj;شود و‬&amp;nbsp;‫این خود تولید داخلی را بی&amp;zwnj;رونق&amp;zwnj;تر و بی&amp;zwnj;صرفه&amp;zwnj;تر می&amp;zwnj;کند و بیکاری افزایش می&amp;zwnj;یابد و&amp;hellip;.‬&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;‫چنین چرخه معیوبی نمی&amp;zwnj;تواند برای مدت طولانی پایدار بماند.&amp;nbsp;صرف شدن بخش قابل توجهی از‬&amp;nbsp;‫دلارهای نفتی برای واردات، سرمایه لازم برای حفظ و گسترش تولید نفت و گاز را به شدت‬&amp;nbsp;محدود می&amp;zwnj;کند.&amp;nbsp;بنابراین در بلند مدت درآمد نفتی رو به کاهش خواهد گذاشت.&amp;nbsp;محدودیت&amp;zwnj;های مالی‬&amp;nbsp;بین&amp;zwnj;المللی در اثر تحریم&amp;zwnj;ها نیز به این روند دامن می&amp;zwnj;زند.&amp;nbsp;از هم اکنون آثار چنین سیاستی خود‬&amp;nbsp;‫را نشان داده و دولت را وادار به حذف یارانه&amp;zwnj;های حامل&amp;zwnj;های انرژی به امید صادارات بیشتر از یک‬&amp;nbsp;‫طرف و پیش فروش نفت و انتشار اوراق مشارکت خارجی برای سرمایه&amp;zwnj;گذاری در نفت و گاز از‬&amp;nbsp;‫طرف دیگر کرده است.&amp;nbsp;این سیاست حذف یارانه به نوبه خود اثرات تورمی شدیدی خواهد داشت‬ که احتمالاً با واردات بیشتر خنثی خواهد شد و به چرخه معیوب بالا دامن خواهد زد.&amp;nbsp;اما شاید‬&amp;nbsp;مهم&amp;zwnj;ترین عامل ناپایداری چنین سیستمی اثرات روانی چنین سیاستی باشد.&amp;nbsp;وابستگی قشر مهمی‬&amp;nbsp;‫از جامعه به اعانات دولتی درکوتاه مدت میزانی از رضایت&amp;zwnj;مندی را ایجاد خواهد کرد اما سطح‬&amp;nbsp;‫انتظارات و میزان مصرف را به طرز کاذبی بالا خواهد برد و در این صورت به مجرد کاهش‬&amp;nbsp;‫اعانات دولتی(که به خاطر محدودیت&amp;zwnj;های دلاری دولت دیر یا زود اتفاق خواهد افتاد)&amp;nbsp;نارضایتی‬&amp;nbsp;اجتماعی شدیدی را ایجاد خواهد کرد که مهار آن حتی برای حکومت&amp;zwnj;های سرکوبگر هم به راحتی‬&amp;nbsp;ممکن نیست.‬&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family: mceinline;"&gt;منبع: &lt;a href="http://mikhakpublication.wordpress.com/"&gt;میخک&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://kavehina.persianblog.ir/post/44</link>
      <author>کاوه دارالشفاء</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=245987&amp;postID=6678561</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-245987.post-6678561</guid>
      <pubDate>Sat, 16 Apr 2011 16:21:22 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
